|
قرار وبلاگی
|
|
|
|
||||
|
فکر می کنم شاید یک یا دو نفر باشن که هرچی توی صفحه است لااقل سعی می کنن بخونن. واسه ی همین یکی دو نفر هم، شاید هرموقع دلم خواست و چیزی خواستم بنویسم، بیام اینجا بنویسم. ------------------------ دو تا داستانی که دیروز گفتم، یکیش این بود که تراکم جمعیت طوری شده بود که توی ابرها هم خونه ساخته بودن و نویسنده، یه سری از رسم و رسومات حال حاضر رو توی داستان گنجونده بود، مثلا چن تا کلمه ی جدید ساخته بود که یعنی مصوب فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی در اون زمانه، یا صاحبخونه با سفینه اش از خونه اش روی ابرها می خواست مهمونش رو تا خونه ی مهمونشون روی زمین، همراهی کنه و اون رو برسونه! اون یکی هم این بود که شرایط یه پسر و یه دختر رو نسبت به هم توصیف کرده بود و اینکه این دو تا با همدیگه یه سیب رو به دندون گرفته بودن و یه تیز از وسط سیب، این ترکیب رو به دیوار متصل کرده بود ( یعنی همه ی اینها یه مجسمه بوده!) ------------------------ دیروز رفتم فیلم نصف مال من نصف مال تو. اونم بعد از اینکه شب سه شنبه، یه نشست نیم ساعته با کارگردانش رو از تلویزیون دیدم. داستان: دو دختر همکلاس ( که یکی از آنها تازه به این مدرسه آمده) در روز اول مدرسه و در هنگام معرفی به ناظم و معلم، می فهمند که پدرانشان یک اسم و یک فامیلی و یک شغل مشترک دارند! وقتی آنها شک می کنند که شاید پدرشان یک شخص باشد، عکس پدر خود را به مدرسه می آورند و می فهمند که پدر هردو یکی است، پدرکه از دور مراقب آنهاست، سعی می کند از جلوی چشمشان فرار کند اما آنها به او می رسند و مشخص می شود که پدر برای اینکه مادران آن دو از قضیه باخبر شوند اما این باخبر شدن بدون دردسر انجام شود، یک زن و دخترش را به محل زن و دختر دیگر آورده و از اینجا سعی و تلاش چند طرفه از ناحیه دخترها، پدرشان، عمویشان و عمه شان ( که به دلیل دیربچه دار شدن زن اول، باعث ازدواج دوم آن پدر شده) برای متوجه شدن یا متوجه نشدن مادرها آغاز می شود ... تحلیل: نمی دونم چرا تا اونجا که دیدم، روی سردر سینماها، جای اینکه تبلیغ بشه این فیلم مال بچه هاس و عکس دو تا خواهر ناتنی 9 ساله رو گذاشته باشن که وقتی همکلاس می شن می فهمن خواهرن، عکس مادرهای اونا که هووی همدیگه هستن و شوهرشون رو گذاشتن! در کل خیلی خندیدم، شاید چن تا نکته داشت که منو تا حدی جلب کرد، اما در ضمیر ناخودآگاهم باید یه کم کندوکاو کنم تا ببینم چه نکاتی بوده! - بچه ها اجبارا به دنیای بزرگترا سرک می کشیدن و اون رو تجربه می کردن در حالیکه از بچگیشون هم دور نمی شدن! اما وقتی فیلم به بچه 9 ساله دروغ یاد بده وای به حال بزرگتر شدنشون! - نقشه های بچه ها تا حدی زیرکانه بود، در حالیکه همه ی نکات رو در نظر نمی گرفتن! شاید از این جهت تا حدی به خودم شباهت داشتن! - بازی ها در خدمت فیلم بود، حتی جاهایی که تصنعی بود، بعد از فیلم به این موضوع فکر می کردی و در هنگام تماشا، زیاد از فیلم به بیرون پرت نمی شدی. - رنگهای شاد و موقعیتهای کمدی و بعضا غیرتکراری یا با مضمونی تکراری اما پرداختی جدید. --- در برخی لحظات فیلم، تصادف موضوع داستان را پیش می برد این تصادفها بعد به نظمی خاص تبدیل می شوند. ناظم فضول از اینکه شوهر خودش دست به چنین کاری بزند نگران است و پای شورش را به ماجرا باز می کند تا ناراحتی دو زن را ببیند، شاید حضور پررنگ این دو چندان ضروری نبوده باشد ولی از دید یک کودک، باز شدن پای ناظم به مسائل خانوادگی، جالب توجه می نماید و این می تواند برای کودکانی که فیلم را می بینند، آموزنده باشد. شریفی نیا در این فیلم قالتاقی معصومانه ای از خود نشان می دهد و بیشتر نقش قربانی شرایط را بازی می کند که به دلیل رودروایسی مجبور به ازدواج مجدد شده و دو همسرش مزیتی نسبت به یکدیگر ندارند که این مزیت باعث طمع و ازدواج او شده باشد. - یکی از نقاط ضعف فیلم ( به زعم من) دو طلبکاری است که در فیلم حضور دارند و بلحاظ نوع مخاطب (کودک) که پایانی خوش را انتظار می کشد، باید به نوعی از فیلم حذف شوند که یکی از این طلبکارها عاشق عمه خانم شده و چک طلبکار دیگر را می خرد و چک خود را به جای شاباش عروسی خود با عمه خانم، ریز ریز کرده به سر او می ریزد! - پایان بندی فیلم، کمی تصنعی است، و در همهمه ی خروج تماشاچیان، درست متوجه نشدم چطوری تموم شد! = کمی تا قسمتی شوخی و جدی: چه نتایجی از این فیلم می گیریم؟ - اگه زنت بچه دار نشد، اشکالی نداره ازدواج مجدد کنی، آخرش ممکنه که ببخشنت. فقط مواظب باش روز تولد این یکی واسه اون یکی کادو نگیری و حلقه ی این یکی رو وقتی میری پیش اون یکی دستت نکنی. حتما هم باید یه شغلی پیدا کنی که توی بر و بیابون و کوه و کمر باشه و موبایلت هم آنتن نده، راستی، داشتن دو تا موبایل هم از واجباته. - بچه جای اینکه درس بخونه، کارای مهمتری هم داره، اونم اینه که مواظب باشه بین پدر و مادرش دعوایی نشه، تازه می تونه از معلم هم کمک بگیره که اگه باباش مریض بود و راش نمی دادن بیمارستان، زیر چادر معلمش قایم شه و بره داخل! - اگه دو تا زن گرفتی و زنها بچه دار شدن، اول به بچه ها بگو، اونا بلدن چجوری به مادرشون حالی کنن، توی این فاصله هم سعی کن دوباره کاری کنی که هردوشون بچه دار شن که نتونن ازت طلاق بخوان! - اگه ترشیدی مهم نیس، مهم اینه که کاری کنی از پدر و مادرت، یه نسل باقی بمونه، پس می تونی برادرت رو دوماد کنی، خدا رو چه دیدی، شاید شانس دره خونت رو زد و از بس خرج زنش کرد، بدهکار شد و یکی از طلبکاراش اومد تورو از ترشیدگی در آورد! - هروقت دیدی کسی می خواد حالت رو بگیره، در هر شرایطی بودی، وانمود که مریض شدی، سکته کردی، قلبت درد می کنه، نمی تونی حرکت کنی، اون وقت ممکنه دل خیلیا به رحم بیاد، اگرم نیومد، اونایی که دلشون به رحم اومده ازت طرفداری می کنن! - در همه حال و همه وقت از خونواده ات طرفداری و حمایت کن، حتی اگه کارشون اشتباه باشه! ------------------------------- توضیح: دیروز وقتی نوشته رو ارسال کردم، دیدم اول متن یه لغت تایپ کردم : بیانگار، چون چشمام بسته بود و داشتم تایپ می کردم، اصلا نمی دونم منظورم از بکار بردن پیشوند "بی" چی بوده!
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 17:55 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||