|
قرار وبلاگی
|
|
|
|
||||
|
چشمانم را بسته بیانگار، که کی برد را ندیده تایپ می کنم! و من خسته ام ایا؟ خستگی کدام است؟ می خواهم شاد باشم، شادی یعنی چه؟ شادی الکی به چه درد می خورد؟ نوشتن سرگرمی من است، که چه" یادم می آد چن سال پیش یه جلسه داستان نویسی و داستان خونی رو چن دفعه رفتم، واسم یه داستانش جالب بود و هنوز به خاطرم مونده، بقیه اش زیاد به دلم نمی چسبید، چرا یکی دیگه اش هم یادم میاد که ایده اش جالب بود، اما مونده ام چرا این چیزا رو می نوشتن، اصلا چرا ما باید یاد بگیریم؟ ظاهرا این تایپ کردن یه لذت مسخره ای داره به من می ده که زیاد به فکر این نیستم که چی می نویسم و ترجیح می دم فقط تایپ کنم، اونم شاید بخاطر شخصیه که بغل دستم با یه فاصله کم ایستاده و دلم می خواد فکر کنه که تایپ من خیلی تنده! هاپچه! ( صدای عطسه!) من چی دلم می خواد؟ دوس دارم چه کاری انجام بدم؟ ازم می پرسه چی کار می کنی؟! خصوصیه؟ با کسی داری چت می کنی؟ دارم خاطره می نویسم! می پرسه داری برای وبلاگت می نویسی ، می گم آره! شایدم تمام این صفحه رو پاک کنم، اما نه، چون لذت غریبی بهم دست داد وقتی که از تایپم تعریف کرد که چی می نویسم! آدم به چه چیزای کوچیکی دلش خوش می شه! بدش نمیاد یه وبلاگ راه بندازه، فکر هم می کنم با کارهایی که داره و چیزایی که می دونه و تجربیاتی که داره وبلاگ بدی نشه، اما من که نمی تونم آدرس اینجا رو بهش بدم؟! برگشت سر جاش و من بعد از یه گریز از این افکار مسخره، به یه دنیای مسخره تر، دوباره به همون افکار مسخره قبلی بر می گردم! یه ستنی چه قد بهم مزه داد! عجب ماه رمضونی بشه امسال، از یه نظرای خاصی. چرا دوس دارم همه اش مرموز بنویسم؟ فکر می کردم خیلی ساده ام و همه منو می تونن بفهمن، نمی دونم نظر خوانندگان اینجا چی باشه. کار برای زندگی، زندگی برای کار؟ زندگی برای تفریح؟ تفریح برای کار؟ - اسم وبلاگتو نمی گی ما بریم توش ببینیم؟ می ترسی سه بشه؟! آره خیلی هم می ترسم. اگه این چرت و پرتا رو بخونی راجع به من چه فکری می کنی خدا می دونه! شایدم بهم بخندی؟! سناریو: وبلاگ منو خوندی، چه عکس العملی نشون می دی؟ : - باهام دعوا می کنی، قهر می کنی، سرم داد می زنی، بهم می خندی، مسخره ام می کنی. - دیگه به حسابم نمیاری - به وبلاگ علاقه مند تر میشی، یه وبلاگ می زنی، اما اسم و آدرسشو بهم نمی دی! - می خوای ازم بیشتر اینترنت یاد بگیری! - کلا کامپیوتر رو می ذاری کنار!!! - هرچی ازم می دونی میری می گذاری کف دست همه! - آدرس وبلاگم رو توی شهر پخش می کنی! - ازم اخاذی می کنی! - از وبلاگم برای نوشتن الهام می گیری! - به فکر می افتی یه فیلم در مورد زندگی من یا حتی معضل وبلاگ نویسی جوانان بسازی! - رازهای زندگیت رو بهم میگی! - یاس فلسفی می گیری! - به عمق شخصیت من پی می بری و با بعضی از زوایاش که برات تاریکه بیشتر آشنا می شی! ( بابا من چه آدم خود بزرگ بینی بودم خودم خبر نداشتم! ) - سی دی آرشیو وبلاگم رو توی بازار سیاه آب می کنی! - از نوشته های وبلاگهای مختلف یه فیلمنامه می نویسی و به خودت نقش قهرمان قصه رو می دی! - سعی می کنی فرهنگ وبلاگخونی و وبلاگنویسی رو در جامعه بسط بدی! - مثل الان، می ری دستشویی! پ.ن. : بیا، حالا یه دفعه که خواستم خودم یه سناریو از خودم بنویسم، دیدین که فکرم یاری نکرد و انقدر کوتاه نوشتم؟ ظاهرا تا میام به یه چیزی فکر کنم، یه سری فکر می خوان مانع بشن؟! شما راجع به من چی فکر می کنین ؟ خودم چطور ؟ فکر می کنین مثلا من می رم به بهشت؟ یا می رم جهنم؟ بهشت و جهنم چه شکلیه؟ من پسر خوبیم؟ خوش اخلاقم؟ بداخلاقم؟ آرشیو وبلاگم و وبلاگ قبلیم رو دیدم، چهار سال پیش توی چهار تا نوشته ام جمعا دویست تا نظر داشتم، الان رو نگاه! بنظرم توی نوشته های این صفحه یه چیزی جا مونده، درست ببین، شاید خودمم!؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 19:8 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||