تبليغاتX
قرار وبلاگی
قرار وبلاگی


یه بلاگر که چن ساله (!) با هم رفت و آمد وبلاگی داریم ، نوشته بود که فکر می کنه حال و هوای وبلاگامون یه جوری شده . شاید نوشته های پایین به نوعی این جمله رو تفسیر کنه . این جملات،  از چند تا وبلاگه که امروز خوندم ! فکر می کنم اوائل هر کس می رفت یه وبلاگ دیگه ، با نویسنده اش همزادپنداری می کرد و یه بلاگر بقیه رو هم مثل خودش می دید یا خصوصیات مشترک  رو در اونا پیدا می کرد، اما به مرور یا از این اشتراکات خسته شدن ، یا خواستن بقیه جوانب زندگیشونم بروز بدن ، اینه که از هم دور شدن !   ( البته دو سه تا مورد بی ربط هم برای تنوع ، توشون پیدا می شه. ) من از انبوه جملات وبلاگهایی که خوندم، شاید به نوعی با جملات زیر همزاد پنداری کردم !


---------------

قریب دو سال پیش با راهنمایی عزیزی وارد این دنبای مجازی شدیم و یه وبلاگ ساده تو بلاگفا راه انداختیم بدون عکس. بدون موزیک پس زمینه و شروع کردیم به مطلب دزدی .


نمیدانم چرا بعد از اینهمه وقت دلم خواست که برگردم، بیایم اینجا: که من زنده ام هنوز، نفس میکشم، راه میروم، زندگی میکنم، عشق میورزم و گاهی حتی کینه. که دلم

برای این صفحه همیشه خاکستری تنگ شده، برای نوشتن، حرف زدن، فریاد کشیدن.

 

ِِِِِِِِِشوخی با مادر خانم
زن هندی که در کنار جنگل با خانواده خود زندگی میکرد ،سر آسیمه شوهر خود را صدا زد و گفت : بدو ، تو را خدا بدو ، مادرم با یک ببر درافتاده است ! . .
شوهر با خونسردی گفت : من مگه عضو انجمن حمایت از حیوانات هستم ؟ بذار ببر از خودش دفاع کنه !!!


همین که مادر زن حسینقلی خان داخل راهرو شد ، ناگهان صدای مهیبی برخاست . حسینقلی خان هراسان خود را به راهرو رساند و دید ساعت بزرگ دیواری درست

دو وجب پشت سر مادر زنش سقوط کرده و خرد و خاکشیر شده است . با اوقات تلخی به اتاق برگشت و گفت : اه ، این ساعت لعنتی همیشه تاخیر داشت !!!!


مردی با ناراحتی وارد داروخانه ای شد و به متصدی آنجا گفت :
- زود مقداری آرسنیک به من بدهید .
- آیا نسخه همراه دارید ؟
- نه ، ولی عکس مادر زنم را همراه آورده ام . !!!

 

نوجوانی غم انگیز ترین دوران عمر ماست ، چون به نیروی غریزه می فهمیم که هیچ یک از چیزهایی را که در رویا می بینیم به حقیقت نخواهد پیوست .

( کاش) بیست و پنج سالگی...  هرگز برای تراژدی - از نوع عاشقانه اش-  دیر نبود!


یه روز با ساعت هایی آرام که میتونی مدت ها بعد بیدار شدن تو تخت غلت بزنی و فکر کنی     نه خیال بافی کنی...     چه روز سفیدی... چه اوقات روشنی...


فردا تولد امام حسین (ع) است.

 

موقع خداحافظی گفت که دارد می رود دنبال انسان شدن. دنبال آن چيزی که دوست داشته و از دستش داده. دنبال آن ارزشهايی که به اين راحتی ها ديده نمی شوند چه

برسد که بخواهند به سادگی به دست آیند.


راستش خیلی قدیما همیشه دوست داشتم یه دوست مکاتبه ای داشته باشم ولی خوب نشد.  اون قدیم که میگم زمان دبیرستان و بعدش دانشگاهه که هنوز از نت خبری

نبود

 


واژه غريبي نيست تکرار زندگي، که هر روز در تپشهاي قلبمان جاريست و در صراحت نگاهمان پيدا، دنبال چه ميگرديم در آوار اين خستگيها، شايد تکه عشقي و

جرعه محبتي؛ که در نفس نفس زدنهاي هر روزه نان و قوت زندگي گم ميکنيم.


بخواب بخواب تا بدی های دنیا رو نبینی اگرم نمیخوابی چشماتو ببند نذار دنیای کثیف جلوی چشمات خود نمایی کنه


زندگي كماكان در جريانه. و اگه تنبلي هاي گاه و بيگاه من هر از گاهي بروز و ظهور پيدا نكنه دستيابي به اهدافم كاملا قطعي و مسلمه.


این لحظات تکراری شده است.
مثل خودم.
لحظاتی که نه شادی و نه غمگین.
اما سکوت عجیب به دل می نشیند.
لحظه هایی که می نشینی. زانوها را بغل می کنی و به خودت می گویی:
ـ این هم گذشت


 زنجير ها پايم را بسته اند

 بالهای پروازم شکسته اند

 ديدگانم خسته و آسمانم ناپيدا

 

ما هميشه صداهاي بلند را مي شنويم، پررنگها را مي بينيم، سخت ها را مي خواهيم، غافل از اينکه خوبها، آسان مي آيند , بيرنگ مي مانند و بي صدا مي روند!!


شاید دوباره بنویسم  

شاید هم نه!!!!!!!!!!!!


تمام شد... همين

-----------

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 14:22  توسط قرار وبلاگی  | 

 
300 the movie