|
قرار وبلاگی
|
|
|
|
||||
|
می خوام به سبک قدیم ندیما که وبلاگ پرخواننده بود زیاد بنویسم.
0 - می خواستم یه پیشنهاد بکنم اونم اینکه بعد از مد شدن نوشتن افتخارات وبلاگی و همینطور بازی شب یلدا، می خوام یه بازی برای شب عید مد کنم! اونم اینکه بنویسید اگه از اینترنت استفاده نمی کردید چه اتفاقاتی می افتاد . از خودم شروع می کنم . ( کاملا جدی و بدون شوخی ) : اگه من از اینترنت استفاده نمی کردم شاید این اتفاقات می افتاد : 1- توی خیلی از وبلاگا راجع به بعضی از بلاگرا نوشتن، من چون زیاد نمی شناسمشون و از وبلاگاشون چندتاشون رو اخیرا خوندم، نظری در این باره نمی دم! 2- راجع به فیلم سیصد که اسکندر و300 نفر از یارانش، ارتش میلیونی وحشی ایرانیا رو شکست دادن و یه نفر هم توی آدرس بمب گوگلی درست کرده که بهش لینک بدن تا توی جستجوی اسم فیلم، این صفحه بیاد و لینکش پایین صفحه همین وبلاگ (وسط صفحه) هستش، اینو میگم که توی تحلیلایی که از فیلم دیدم، لفظ Persia و Persian توی فیلم خیلی کوبیده شده. کالایی هست که ما به خارج صادر می کنیم، مثلا فرش ایرانی رو به اسم Persian Carpet می شناسن، این فیلم و فیلمایی از این دست، می تونه ارزش این کلمه رو از قبل پایین بیاره. اینه که فکر می کنم اعتراض کردن بهش بد نیست ولی نتیجه اساسی نمی ده. 3- خیلی هم زیاد نشد!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 23:7 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به سان پرنده ای سبکبال و مست ، در دره های ژرف غبارآلود و پیچ واپیچ ، در حس و حالی غریب در تب و تاب، پر شر و شور و بی صدا ، سکوتی درونی و وهم انگیز ، اما چون همیشه با ظاهری بی تکان ، گویی دنیایی نیست که به آخر رسیده باشد ، رویایی خواب آلوده به مستی زندگی . هستی یا نیست ؟ تب شعرم پریده آیا ؟! جملاتی چند در توصیف حس و حال اکنونم، اکنونی که نمی دانم سرانجامش چه باشد، که توفیر چند سال آینده اش با اکنون حال چه باشد . اما می اندیشم که زیاد فرق می کند، این چند ساله که زیسته ام کم فرق نداشته، اما باز من به نرسیده ها و نرسیدن ها و هدفهای دست نیافته می اندیشم! آیا چنین خواهد ماند؟ آن دنیا چگونه است؟ پریان و غلمان و جویهای پر عسل آیا؟ شاید من می خواهم در آن دنیا در فیلمی بازی کنم، یا خلبان باشم، یا فضانورد. شاید رئیس جمهور یا حتی یک کتابدار ساده! انتخاب من چه می تواند باشد؟! دنیای آمال و آرزویم چیست؟ به من بگو! شاید هم همین باشد، شاید دوست دارم رازدار همه اهل بهشت باشم! یا دلم بخواهد آهنگ بسازم آن هم با سازهایی با نواهای آسمانی! شاید هم چیزی بسازم، خلق کنم!؟ مگر می شود؟! نمی دانم. اما دلم می خواهد در آن دنیا اگر کسی از من چیزی بپرسد، جوابم نمی دانم نباشد! مغزی داشته باشم که نخواهد همه اش فکر کند تا به یاد بیاورد، همه چیز در آنی جلوی چشمانم ظاهر شود. شاید دلم می خواهد سوپرمن باشم، سوپرمنی بدون مسئولیت!
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:47 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
افکار پریشان یک ذهن خسته . . .
دلم برای بلاگرا تنگ شده ، الان خیلیاشون قرار وبلاگی رفتن ( نوشته قبلی ) ، اما من فکر می کنم که اگه برم، بیشتر می رم توی خودم. با اینکه هنوز سی سالگی رو هم رد نکردم، عین پیرمردا همه اش فکر گذشته ها رو می کنم! یاد قدیما می افتم! از بچگی تا حالا، خاطراتی که داشتم از جلوی چشام رد می شن. نجاتم از غرق توی حوض در 4 سالگی، تولد 6 سالگی توی مهد، یه بار خونه نبودن خونواده و پشت در موندنم، افتادنم از پل روی جوب آب و بخیه زدن سرم، دنیا اومدن برادرم و رفتن به بیمارستان برای دیدنش، افتادنش از روی سرسره ، معلمی که خواسته بود پدر و مادرم برن مدرسه و پدرم از جملاتش یه غلط گرفته بود و نوشته بود یه غلط نوزده . اینکه ناظممون واسه اینکه از صبح وضو گرفته بودم ولی باطل شده بود و خواسته بودم دوباره وضو بگیرم و دیر شده بود منو زده بود . اینکه سر اینکه بچه هایی که جزو مجمع قاریان قرآن مدرسه بودن یه سری شون خبر بیار و خبر ببر (به اصطلاح آنتن) بودن عضوش نشده بودم، هنوز حسرت اینو دارم که چرا تو فوتبال دبستان گل خوردم و نشد بریم فینال یا چرا راهنمایی توی بسکتبال یه گل هم نشد بزنیم. اینکه خیلی چیزا و کارها رو امتحان نکردم و اینکه از بچگی تا حالا هدف و فلسفه زندگیم رو یافت نکردم! اینکه خیلی کارا رو نصفه ول کردم و تو خیلی از کلاسا موفق نبودم. اینکه کار خاصی رو دوس ندارم. اینکه وابستگی خاصی ندارم. اینکه لبخند یه بچه شاید واسم همه چیز باشه در حالیکه اون بچه می تونه آینده خوبی نداشته باشه و این لبخند اصلا به درد خودش هم نخوره! اینکه نمی دونم آدم عمیق چه جور آدمیه و آدم سطحی چطور آدمی. اینکه اگه سفری که خارج رفتیم مونده بودیم الان شاید هیچکدوم اینا فکر و دلمشغولی من نبود. اینکه دلیل وبلاگ زدنم چی بود و چجوری با وبلاگ آشنا شدم و وبلاگرا چه نقشی توی زندگیم داشتن و به مرور بدون اینکه بفهمم این نقش کمرنگ و کمرنگ شد و منی که بیشتر دوستام وبلاگی شده بودن یه جورایی تنها موندم، اینکه از بچگی نمی دونستم دوست یعنی چی و الان هم دوست صمیمی خاصی ندارم ( پسر یا دخترش فرق نمی کنه منظورم به جنسیت نیست ) و انقدر خودمو توی کار غرق کردم که وقت اضافی نداشتم به چیزای دیگه برسم و یه حس درموندگی در نرسیدن به کارهایی که یه زمانی دوست داشتم انجام بدم دارم، خط، ژیمناستیک، شنا، تنیس، تندخوانی، فیلمبرداری، نقاشی، زبان، کامپیوتر، کاراته، ویولن، بسکتبال، فوتبال، خوندن کتاب ... . دوس دارم بشینم ترجمه قرآن رو بخونم ببینم خدا چه هدفی داشته ولی این افکار به مغزم هجوم میارن و مانع می شن، کلا هم فکرم خسته شده . از سیاست شاید هیچی حالیم نیس، مردم دور و برم رو عملا نمی شناسم. از بچگی به هوش معروف بودم و حافظه، همزمان می شد به چهار جا حواسم باشه، بچه درسخونی نبودم اما توی مسابقات علمی و درسی و تستی مقام میاوردم، اما بچه شیطونی نبودم ، دنبال هیجان نبودم. آدم احساساتی بودم و هستم، اینا رو نوشتم باز طبق معمول انجام خیلی کارها، اشک توی چشام رو گرفته. شاید خیلی چیزای دیگه ام باشه که بخوام بنویسم اما ممکنه کسایی رو ناراحت کنه. نمی دونم کسی اینا رو اصلا می خونه یا نه. از بچگی بازی اختراع می کردم، یه بازی با حروف اختراع کرده بودم که هنوز گاهی توی مغزم میاد و فکرم رو اذیت می کنه! خیلی وقتا یه اتفاقی می افتاد من واسه خودم سناریو می ساختم و توی ذهنم ادامه اش می دادم. تا مرز نوشتن سوژه چند تا فیلم سینمایی پیش رفتم اما هربار یه چیزی جلوم رو گرفته. فکر می کنم که اینا فکرای منه، من تا حدی به خدا اعتقاد دارم ولی اگه این سوژه ها رو بنویسم، خیلیا با دید من اونا رو نگاه نمی کنن و ممکنه اذیتشون کنه. اصلا نمی دونم چرا خدا دو نوع جنسیت خلق کرده، ممکنه من به یه سری چیزا نیاز داشته باشم یا در مورد یه سری مسائل کنجکاو باشم اما بخاطر یه سری اعتقادات دنبالش نرفتم. شنیدم خیلیا صیغه موقت می خونن و حتی بلحاظ اینکه پدر بچه رو با تست ژنتیکی می شه شناسایی کرد، در مورد صیغه مسأله عده نگه داشتن هم برداشته شده و یه نفر می تونه هر هفته صیغه یه نفر باشه! این یه نمونه است، در خیلی از موارد موندم مردد که چی کار درسته یا غلط، چه عملی و چه اعتقادی، و چون به نتیجه خاصی نرسیدم، تقریبا هیچ کاری در موردشون انجام ندادم. آدمی که هم فکر و همراهم باشه پیدا نکردم. بخاطر تربیتی که داشتم، نه اینوری بار اومدم نه اونوری، اگه بدونم سر میزی مشروب هست سعی می کنم پای اون میز نشینم، اما اگه چه می دونم زیارت عاشورا یا دعای کمیل یا این تیپ چیزا باشه هم چون فلسفه اش نمی دونم چیه قاعدتا بعیده برم. از رقص خوشم نمیاد، اما الان موندم که یه عمری که با این معیارا و کارا زندگی کردم، هرچند بعضیاش ممکنه کم و زیاد شده باشه، آیا نفع بردم یا ضرر، نمی تونم جواب قاطعی بدم. ممکنه خیلی وقتا مسخره بازی در بیارم، اما ته دلم شاد نیستم، فکر کنم ناراحت هم نیستم اما یه بغض فرو خرده دارم. دوست داشتم محرم خیلیا باشم اما الان خیلی کارای پیش پا افتاده ای از دید خودم ممکنه انجام بدم و توی ارتباط اونجوری که دوس دارم پیشرفت نکردم. نمی دونم گریه کنم یا بخندم، اینا رو کپی پیست کردم توی یه فایل که خیلی چیز نوشته بودم و هرچی توش بود غیر از این متنه پاک شد، زیاد ناراحت نیستم! هرچند ممکنه افسوس چیزایی که پاک شد رو بخورم. اما تا حدی به این معتقدم که چیزی بی حکمت نیس. مهمترین چیزی که اذیتم می کنه اینه که نمی دونم چی می خوام. نمی دونم برم بهشت هم بهم خوش می گذره یا نه، اما آرزوم اینه که همه مردم برن بهشت! شاید یه دلیل بی انگیزگیم توی خیلی از کارا و کم تحرک بودنم اینا باشه، که نمی دونم اگه یه سری کارا رو انجام بدم، به کجا می تونم برسم. یه مدت دوس داشتم یه وبلاگ بزنم و تجربیاتی که داشتم و ممکنه به درد بچه های دبستانی و راهنمایی بخوره توش بنویسم اما نه وقت کردم و نه اینکه فکر می کردم چنین افرادی می تونن بیان توی نت و اگرم بیان تجربیات آدمای دیگه رو می خونن تا مال من! حس اضافی بودن دارم، حس به دردی نخوردن، یا به درد خودم نخوردن. حس سرگردونی ، بلاتکلیفی، حس خنده دار بودن، حس اوج احتیاج داشتن در عین بی نیازی ! حس نیاز شدید به توجه در عین نیاز به تنهایی. فکر می کنم دلم یه شونه می خواد تا سرمو بذارم روش و یه عمر گریه کنم. نمی دونم چرا اینقدر بهم زور اومد که خواستم اینا رو بنویسم و نمی دونم چجوری به اینجا رسیدم. خیلی چیزا قبلا واسم اصل بود ولی الان اونقدر نیست، خوب و بد گاهی واسم جابه جا می شن یا لااقل اگه یه کاری رو انجام نمی دم، نمی تونم کسی که اون کار رو انجام می ده محکوم کنم. شاید خیلی چیزا رو واسه خودم حق نمی دونم که واسش بجنگم، دنیا رو به جای یه میدون جنگ، یه بازی می دونم. بازی که تا الان فکر می کنم زیاد ازش لذت نبردم. من واسه خاطر بقیه زندگی می کنم، واسه رضایت بقیه کار می کنم، تلاش می کنم، می خوابم، بلند می شم، ... . وبلاگم اگه می خونم، شاید بخاطر فراموش کردن این چیزاس، انگشت شمار وبلاگایی هم هستن که می خونم تا ببینم نویسنده هاش آیا تونسته اند به دغدغه هاشون غلبه کنن و به اونا سر و سامون بدن یا نه. فکر می کنم زبون این دنیا واسم گنگه. شاید تصوری که از آینده ام داشته باشم، اینه که بمبارون شه و جنگ و منم بی خانمان شم! آدمی ام که خیلی چیزا رو تا ننویسم یادم نمی مونه ولی خیلی وقتا شده که یه چیزی رو برای اینکه دیگه بهش فکر نکنم باید می نوشتم! خنده دار اینجاس که فکر می کنم اگه این سطرها رو ننویسم و توی نت نذارم، یه بخش از کارایی که باید رو انجام ندادم ! یعنی فکر می کنم لزوما خدا می خواد که من اینا رو بنویسم و تو نت بذارم! در همین لحظه خاص ، چن تا از اصولم با هم کانفلیکت پیدا کرده و من هنگ کرده ام! گاهی الکی توی مغزم یه فکرایی میاد: فردا یه اتفاق بدی می افته، فردا بهترین روز زندگیته، فردا با فلانی دعوات می شه، ...! این فکرای عجیب نمی دونم از کجا میان ولی باعث میشن من یه کم هیجان به خرج بدم تا ببینم فردا چجوریه. واسم جالبه که می گفتن یکی از روحانیون چن سال پیش بیهوش شده بود و وقتی بهوش اومده بوده (نقل به مضمون) می گه بهم خبر دادن کسی که امام زمان رو می کشه توی چین به دنیا می اومده. این چیزا رو نه می تونم صد در صد قبول کنم و نه رد. خوب بیایم یه کم سناریستی به مساله فکر کنیم. اگه من توی خارج بودم، الان چی کار می کردم؟ شاید راجع به یه دین دیگه یه سری چیز متضاد توی ذهنم داشتم، یه چیزی تو مایه کد داوینچی، شایدم بیخیال دنیا بودم یا شاید چسبیده بودم بهش! نمی دونم اصل و حقیقت دنیا رو درک کرده بودم یا نه اما احتمالش به نظرم چندان نبود. در هر حال چون دیگه اعصاب بیشتر فکر کردن رو ندارم اینو می فرستم.
+
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 19:36 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||