|
قرار وبلاگی
|
|
|
|
||||
|
هورا
بچه های دوستانه ها یه قرار وبلاگی گذاشته اند پنج شنبه ۲۹ بهمن ساعت ۷ عصر ، جنب فروشگاه قدس خيابان ولی عصر ، رستوران بوف . دوست دارم همه رو ببینم :دی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1383ساعت 20:58 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چیزی دارم بنویسم ؟ نه راستش . درگیر کارای خودم . همینطوری می گذرد فعلا تا ببینیم چه می تونیم بکنیم . از چی یا کی بگم نمی دونم فقط می دونم می خوام خودمو پیدا کنم .
پ.ن . خود خود خود آدم یعنی چی ؟ ---- وبلاگا زیاد سر می زنم . کمی خسته ام و باید کار جدیدی بکنم که تنوع داشته باشه . چی پیشنهاد می کنین ؟
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1383ساعت 20:6 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امیدوارم از این نوشته سو تعبیر نکنین. توی وبگردی به دو وبلاگ برخوردم یکی ازدواج موقت تعارف رو بگذاریم کنار . شما فرض کنین فقط همین دو تا انتخاب رو برای رفتن و خوندن دارین . روی کدومشون کلیک می کنین ؟
پ.ن. اینجا هم برید نظر بدید که از رئیس جمهور چه انتظاری دارید
+
نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1383ساعت 8:30 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روز بدی نداشتم . به یه سری از هدفهایی که تعیین کرده بودم رسیدم . تعیین که نه . تو ذهنم فرض کرده بودم . به همه اش هم نه چون یه سری کارای پیش بینی نشده پیش اومد و هم اینکه کارها رو توی ذهنم ریخته بودم . باید از فردا لااقل برای هر روز بشینم برنامه بذارم . این خودش تا یه حدی یه جور پیشرفته
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1383ساعت 1:11 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اکانت داره تموم میشه . نمی دونم چرا همه اش دمهای آخر به من نوشتن میرسه . دفتر هستم و دارم مینویسم . از خدا بخاطر چیزی که در سر راهم قرار داده متشکرم . چیزی که ممکنه هدفی رو به سمت آینده معلوم کنه . هدف برای زندگی . و شخص خاصی منظورم نیست .
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1383ساعت 21:0 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
chera inja farsi nadare ? khob kafinete mashmamdaliye !
saram o bade gharni eslah kardam , va rish va sebilamo zadam ! injkori az kafinet hal nemide pingilisi ham neveshtan !
+
نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1383ساعت 19:44 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دو تا قرار وبلاگی : یکی رو ممزی گذاشته چهارشنبه و یا پنجشنبه این هفته از ساعت 2 تا 7 ؟ یکیم خاطرات کودکی روز جمعه گذاشته ، ساعت 11 صبح ، زمین بازی پارک ساعی
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1383ساعت 23:36 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کمی تا قسمتی خصوصی
می خوام ببینمش . اصلا واسش مهم نیس منم باشم یا نباشم ! دلم می خوام بغلش کنم ! حسش کنم . لمسش کنم . خیلی خنده داره . آخه نمی دونم این چه جورشه دیگه . نمی دونم بخاطر خودشه یا نه . اما می دونم دوسش دارم و این دوس داشتن جسمی نیس ! تناقض خیلی باحالیه . ---- اضافه شده دیشب بعد مدتها خیلی احساس خوبی داشتم ! احساس مثبت بودن . ارسال اون همه چیز . بستن و کارتن کردنش . و بردنش توی سرما به فرودگاه . بگذریم از انعامی که یه کارگر بخاطر کار نه چندان زیادی که انجام داد ازم گرفت و میشه گفت به زور ! اما برگشتن توی اون سرما یه دختر بچه با دو تا پسر بچه دیگه دیدم دارن به ماشینا چیز می فروشن . دختره چهارم پنجم دبستان بود . ساعت دوازده شب ! کجا ؟ میدون آزادی . توی برف و سرما .
+
نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1383ساعت 17:58 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چرا اینطوریه ؟ آقا من دلم نخواد ازدواج کنم کیو باید ببینم ؟ یا نخوام بچه دار بشم؟ همه اش میگن باید ازدواج کنی تشکیل خونواده بدی ( البته از زمانش حرفی نیست ولی خوب ! ) نسبت به این کار ابراز بی علاقگی که می کنم بهم ایراد می گیرن . اصلا من نمی خوام بچه دار شم فعلا ! بچه دار شم که بچه ام بشه یکی مثل خودم با شک و شبهه ها و تردیدها و دودلی های خودم !؟ اونم همین راه رو بره ؟ با این مسائل برخورد کنه ؟ تازه من میگم زیادم توی این جامعه غرق نشدم . نمی دونم کجا خوندم یا شنیدم که وقتی جمعیت دیوونه های جامعه از جمع عاقلهاش بیشتر بشه ، دیوونه ها عاقلها رو می برن تیمارستان . اینو امروز هم به یه نفر گفتم . گفتم بهش برا چی می خوام باهاش حرف بزنم . خوب گاهی نمیشه دیگه ! اینه که می تونم حرفامو اینجا بش بزنم . به هدف از زندگی هم فکر نمی کنم چون چیز خاصی واسش نمی تونم به عنوان جواب پیدا کنم . اینجا شده دلنوشته همه اش که ! راه حلی چیزی ؟ بضیا هم که باهاتن راحت ولت می کنن . تو هم می مونی . بعدشم قاط می زنی . شاید خیلی هم راحت نه ، اما خوب ! چی دارم می نویسم و برا کی و برا چی ؟ اصلا دلم می خواد هرچی رو میزمه بریزم زمین ؟! نه فک می کنم باید خودم جمعشون کنم ! اینم بیخیالش ! خوب پس چه کنم ؟ بیحال و بی حوصله نیستم ! بی انگیزه ام . می دونم و نمی دونم ، می خوام و نمی خوام . یعنی شاید زندگی اون طوری نیس که من دوس دارم باشه ؟ شاید آدمای دور و ورم رو می خوام خودم انتخاب کنم و نمی شه ؟ موندم چرا نمی شه ؟ یعنی واقعا نمی شه ؟ راحت واستی یه چی بگی دلتم بخواد همونو از طرف مقابل بشنوی ( یا اطرافیان مقابل ) ! اه بچه بسه چه قد ور زدی پاشو برو به کارت برس ! ( حسش نیس خوب ! ) بذار یه دفعه هرچی تو دلمه خالی کنم که بگم سبک شدم ! آخه چیزی تو دلمه واقعا ؟ اول از همه مسائل مالیه . بعد هم مسائل شخصیه . بعد هم مسائل اجتماعیه . وای چه قد مساله داشتم و خودم خبر نداشتم ! مساله مالی که زیاد دست من نیس ! مساله شخصی رو هم حس حل کردنش نیس ! مساله اجتماعی هم که فک نکنم دس من باشه ! خوب حالا گیریم که مسائل شخصی رو هم کردم . مساله مالی و اجتماعی رو کی می خواد حل کنه ؟ مساله خونوادگی چی دارم یا نه ؟ نمی دونم ! یه بند فقط بنویس و بنویس و بنویس . نمی دونم زمان انشا نوشتن اگه بود کسی اینا رو می خواند اصلا یا نه ؟ شاید معلمه یه 10 بهم می داد و می گف برو خوش اومدی . دوستام هم که شدن وبلاگی . اونم یه جورایی شدن نصفه نیمه ! بچه تو که می دونی الان باید یه کاری انجام بدی چرا اینجا نشستی ؟ چون فکر می کنم چی میشه همه اش . کارم درسته یا نه ؟ بعدم از همین حرفا دیگه ! خوب ما اینو بفرستیم بعد دی سی کنیم تماس بگیریم بعد باز وصل شیم ؟ نمی دونم من . فقط می دونم که به قول یه نفر مثل آدم شاید زندگی نمی کنم . کاش اون یه نفر میومد به من هم می گفت عین آدم یعنی چی ؟ ببین چه قد نوشتم ؟! این حرفای منه . اینقد سخته شنفتنش ؟ گفتم . شاید شخص خاصی به عنوان مخاطب نداشته باشه اینا . فقط یکی که بفهمتشون . برا بعضیا ساده و پیش پا افتاده است . بعضیا هم اصلا به این چیزا فک نمی کنن . بعضیا هم اصلا تو یه مود و وضعیت دیگه ان . من با چه تیپ آدمی باید بچرخم و باشم ؟ آدمی که تو این مودها باشه یا نباشه ؟ نمی دونم . اینم یکی از این نمی دونم ها . یاد کسی که هی توی جواب دادن به سوالام می گفت نمی دونم به خیر . یاد یه نفر دیگه ام که هی واسش نظر دادم و جواب نداد به خیر . شاید تقصیر منه . باید باز یه سر بهش بزنم ببینم چی کار می کنه . امیدوارم مشکلی نداشته باشه . جالب اینه که راه دیگه ای هم دارم اما نمی خوام باش تماس بگیرم . خوب دیگه فکرایی که تو ذهنمه چیه که بریزمشون اینجا ؟ آهان بعضیا که از وبلاگای قبلیم و قراری وبلاگی می شناسمشون و زیاد تحویل نمی گیرن . مشکلم هم همینه . مشکلم اینه که شناخت من در حد چت و وبلاگ و قرار وبلاگی بوده و نخواستم یا شاید توی معذور بودم که با کسی از نزدیک ارتباط داشته باشم . خوب اونا هم می تونن حق داشته باشن چون شناختشون در همین حد بوده دیگه ! وای یه زنگ بزنم بعد بیام بقیه اشو بنویسم ؟ - اصلا کی فکر کرده من ناراحتم ؟ اصلا هم ناراحت نیستم . فقط یه کم گیجم همین و بس . اما نمی دونم این گیجی رو چطوری رفع کنم . کتابای دینی بخونم ؟ کتابای فلسفی ؟ کلاس برم ؟ بحث کنم ؟ با مردم بیشتر قاطی شم ؟ مشکلو می دونم اما درمانشو نه . می گن آنکس که نداند و بداند که نداند چی میشه ؟! ای قربون برم خدا رو . یکی میاد تو وبلاگش مطالب آموزنده می نویسه . یکی میاد خاطراتی مینویسه که برای بقیه درس عبرت باشه . یکی شعر میگه و می نویسه . اون وقت بیا ببین من چی می نویسم ! اما به نظر خودم اگه ارتباطمو با وبلاگا قطع کنم میشه گفت تقریبا هیچی نیستم . ولی موندم اینی که با وبلاگا ارتباط داره چی می تونه باشه که از هیچ بالاتر باشه ! من کلی از فکرایی که عذابم میداد ریختم بیرون . شما جای من . چی کار می کنی ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت 18:39 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گرفتن سه تا بلیط مجانی . رفتن تنها به سینما و دیدن فیلم دوئل و کلی گریه و احساساتی شدن ُ خود رو جای قهرمان فیلم گذاشتن . بیرون اومدن و دیدن یه مینی بوس پر هوادارای قرمز پوش بعضیشونم پرچم به دست مشغول مسخره بازی . سوار تاکسی شدن و برخوردی نه چندان شدید با ماشین روبرو بخاطر عدم رعایت حق تقدم از ناحیه هیچکدام . پیاده رفتن که کدام واقعیت جامعه ماست ؟ هرسه یا هیچ کدام یا یکی از اینها ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت 16:12 توسط قرار وبلاگی
|
|
|||||
|
|||||