تبليغاتX
قرار وبلاگی
قرار وبلاگی

اینا نوشته های جالبیه از وبلاگای مختلف که چون نمی دونم نویسنده ها و شاعرانش کین از همه شون عذرخواهی می کنم

 

اوايل فقط بخاطر بچه هاشون از هم جدا نميشن
اواخر از ترس بچه هاشون هر چي هم دارن به نام هم ميكنن

 

سرنوشتم رو از سر نوشتم
مي نوشتم دگر سرنوشتم
تا نوشتم سر سرنوشتم
سر رسيد هر چي كه مي نوشتم

 

اگه خيلي امانت دار خوبي باشه، آخرش قلبتو پس ميده

چيزهاي ريز و درشتي تو زندگي ياد گرفتم كه فقط زندگي ميتونست ياد بده . ياد گرفتم:
كه گاهي سخت ترين كار خداحافظي نيست بلكه موندن و تلاش براي اصلاح رابطه است .
كه رابطه اي كه براي طرفين بي ثمر هست را هر چقدر هم سخت بايد تمام كرد .
كه گاهي سلام.. حالت چطوره...جايت خالي بود سخت ترين كار دنياست اما بايد انجام داد .
كه دوست داشتن انسانهاي به اصطلاح "بد"‌! تلاش ميخواد و ارزشمنده از اونجا كه "‌خوبها "‌ غالباً به صورت اتوماتيك دوست داشتني هستند .
كه هيچوقت بعد از اينكه تصميمي گرفتم و عمل كردم از انجامش پيشمان نشم .
كه ....
اما هنوز ياد نگرفته ام كه چطور به ياد گرفته هام عمل كنم

 

يكي از تلخترينهاي زندگي اينه كه از جدا كردن اون بخش از احساسات خود و ديگران كه حقيقي بوده و هست و آنچه توهم و يا برداشت اشتباه بوده و هست عاجز باشي .

 

ماشين رو خيلي دوست دارم هزارها قسمت داره كه در مقايسه با آدمها بسيار هيجان انگيزتره. بوق داره كه آقا جان نزديك نشو آقا جان گورتو گم كن كنار ديگه . اما مهمتر از اون چراغ راهنما داره و هميشه معلومه كدوم طرف ميخواي بپيچي و هميشه هم ميفهمي ديگران كدوم طرف ميخواند بپيچند. و بازم مهمتر اينكه هر جايي كه بخوايي ميبردت فقط كافيه يك سرويس بكنيش و نقشه رو بگذاري كنار دستت و هميشه هم اينكار رو با رضايت كامل و پخش آهنگ مورد علاقه ات انجام ميده . مهمتر تر تر اينكه كلي آينه و شيشه داره . تازه بارون هم كه مياد ميشه توش نشست و تظاهر كرد كه بارون رو سرت ميباره اما خيس نميشي . برف پاك كن هم قسمت مهميه اما خاموشش بهتره انوقت شر شر آب جلوي روت قطره هاش هم با مخلوطي از آهنگ مورد علاقه ات دور و برت

اسب تروآ از بيرون فقط يک اسب بود و از درون يک اتوبوس.
- خوک حيوان بسيار مفيدی است. همه چيز آن را ميشود استفاده کرد: گوشتش را ميشود خورد، از پوستش ميشود چرم ساخت، از مويش ميتوان قلم‌مو درست کرد و اسمش هم برای فحش دادن خوب است.
- سگها آب را بسيار دوست دارند. بعضيها به درون درياچه ميپرند و شنا ميکنند. بعضيها ديگر دوست ندارند برگردند و در آب ميمانند و سگ‌ماهی ميشوند.
- بيمارستان جايی است که آدمها به آنجا ميروند تا متولد بشوند.
- قارچها معمولاً در جاهای مرطوب رشد ميکنند و به همين دليل شکل يک چتر را دارند.

خيلی خوب ٬ خيلی زود تبديل شد به خيلی بد

خيلی زود .

هيچ کس چيزی به من نگفت و به همين دليل هيچ وفت سردرنياوردم

که خيلی خوب چقدر زود تبديل می شود به خيلی بد .

آفتاب تبديل شد به شايه ٬ به باران

شور و شوق تبديل شد به لذت ٬ به درد

ترنم ترانه های دل انگيز عاشقانه جايش را داد به سر دادن سرودهای غم انگيز

خيلی زود .

با  َتا ابد َ شروع شد

و ابد تبديل شد به گاهی ٬ به هيچ وقت

و َ مرا دوست داشته باش َ تبديل شد به  َ جايی هم در قلبت برای من در نظر بگير َ

خيلی زود .

خيلی خوب ٬ زودتر از آنکه فکر می کرديم تبديل شد به خيلی بد

خيلی زود .

اگر هيچ کس به تو نگفته باشد ٬ حالا ديگر بايد بدانی

که خيلی خوب ٬ خيلی زود تبديل می شود به خيلی بد .

خيلی زود .

شل سيلوراستاين

 

عشق

سيزده نكته مهم عشق و زندگی

۱- دوستت دارم ، نه بخاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتی كه من در هنگام با تو بودن پيدا میكنم

۲- هيچكس لياقت اشكهای تو را ندارد و كسی كه چنين ارزشی دارد ، باعث اشك ريختن تو نمی شود .

۳- اگر كسی تو را آنگونه كه می خواهی دوست ندارد ، به اين معنی نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

۴- دوست واقعی كسی است كه دستهای تو را بگيرد ولی قلب تورا لمس كند .

۵- بدترين شكل دلتنگی برای كسی آن است كه در كنار او باشی وبدانی كه هرگز به

او نخواهی رسيد .

۶- هرگز لبخند را ترك نكن ، حتی وقتی ناراحتی ، چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود .

۷- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنيا هستی .

۸- هرگز وقتت را با كسی كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

۹- شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب وقتی او را يافتی بهتر ميتوانی شكر گذار باشی .

۱۰- به چيزی كه گذشت غم مخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .

۱۱- هميشه افرادی هستند كه تو را می آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتمادكن و فقط مواظب باش به كسی كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكنی .

۱۲- خود را به فرد بهتری تبديل كن و مطمئن باش كه خود را می شناسی قبل از آنكه شخص ديگری را بشناسی و انتظار داشته باش كه او تو را بشناسد .

۱۳-زياد از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها زمانی اتفاق می افتد كه انتظارش را نداری .

 

 

همه چيز در پيرامون ما مدام در تغيير است. هر روز، خورشيد بر جهان تازه اي مي تابد. آن چه ما "معمول" مي ناميم، سرشار از پيشنهادها و فرصت هاي جديد است. اما ما نمي فهميم كه هر روز با روزهاي ديگر متفاوت است. امروز،‌جايي، گنجي منتظر شماست. شايد لبخندي گذرا باشد، شايد يك پيروزي عظيم... مهم نيست. زندگي از معجزات كوچك و بزرگ ساخته شده. هيچ چيز كسل كننده نيست، چون همه چيز همواره در تغيير است. كسالت در اين دنيا جايي ندارد. (پائولوكوئليو – مكتوب)
3- پس از زير آن درخت (روح القدس يا فرزندش عيسي) او را ندا كرد كه غمگين مباش كه خداي تو از زير قدم تو چشمه آبي جاري كرد. (مريم 24)

 

حالا يه حکايت از جوامع الحکايات بخونيد :

امير نصر سامانی در کودکی به مکتبخانه می رفت و در يادگيری قرآن سعی نمی کرد . معلم او احترام وی را نگه نمی داشت و او را با چوب می زد و تنبيه می کرد . امير نصر هر بار که چوب می خورد به بچه های ديگر می گفت : اگر روزی قدرت پيدا کنم سزای اين معلم را کف دست او خواهم گذاشت . وقتی به پادشاهی رسيد شبی به ياد معلم افتاد و جای چوبها به سوزش افتاد . همه ی شب به فکر انتقام بود . سپيده ی صبح خدمتکاری طلبيد و به او دستور داد چندين شاخه ی تازه از درخت جدا کند . سپس خدمتکار ديگری را به دنبال معلم فرستاد . وقتی معلم با فرستاده ی امير روبه رو شد پرسيد حال امير چگونه بود ؟ فرستاده گفت : ده چوب تازه برای او چيده بودند و چهره اش خشمگين بود . معلم دانسا که دام انتقام برای او گسترده شده و امير در انديشه ی دوران کودکی خود می باشد . وقتی با مرد فرستاده همراه شد مقابل مغازه ی ميوه فروشی لحظه ای درنگ کرد و دانه ای به رسيده و خوشرنگ خريد و در لباس خود پنهان کرد .
وقتی به قصر رسيدند و چشم خليفه به وی افتاد چوبی را برداشت و نشان او داد ُ پرسيد : درباره ی اين چوب چه می گويی ؟ معلم بی درنگ ُ به را نشان داد و گفت  : ززندگانی امير دراز باد ! اين ميوه ی لطيف از اين چوب ژديد آمده است . امير چون اين سخن لطيف را شنيد بسيار شاد شد و به معلم سختگيرش انعام و هدايای زيادی بخشيد و گفت : حقوقی ماهيانه برای شما در نظر گرفته ام که هر ماهه دريافت خوايد داشت .

 

در یک روز طوفانی ، اسقفی مسیحی در کلیسایش نشسته بود و یک زن غیر مسیحی آمد و پیش روی او ایستاد و گفت : من مسیحی نیستم . آیا راهی وجود دارد تا مرا از آتش دوزخ نجات دهد ؟
و اسقف به زن نگریست و گفت : نه ، تنها آن هایی رستگار می شوند که به آب و روح القدس تعمید داده شوند .
هنوز حرفهایش تمام نشده بود که آذرخشی از آسمان فرو آمد و کلیسا را در آتش فرو برد .
و مردم شتافتند و توانستند زن را نجات دهند اما اسقف طعمه ی آتش شد و سوخت .
( باغ پيامبر و سرگردان - جبران خليل جبران )

 

بايد براي چي در زندگي جنگيد؟به خاطر يک مشت سياستمدار که دوست دارند ادمها را مثل عروسک خيمه شب بازي حرکت دهند يا پولدارهايي که بدون توجه به دخترک کبريت فروش با بي اعتنايي از کنار او مي گذرند و انموقع به فيلمنامه زندگي ما ادمها نگاه مي کنم.
داستان زندگي ادم:

ادم:
قبلا با چراغ دنبالش مي کردند پيداش نکردند الان با نور افکن و ماهواره
دوران کودکي:
کودک: عروسکي که واشرش هميشه نشتي دارد و هيچ جوري نمي شود صداي بلندگو دزدگيرش را کم کرد.... اووووووااااااا...اوووووووااا
دوران نوجواني:
نوجوان: هنوز پاسپورت خروج از کودکي به اون ندادند و مدام از سرزمين جواني ديپورتش مي کنند...مسافر قاچاقي سرزمين جواني
دوران جواني:
آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود
بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند
دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود
جيگر: قبلا به سيخ مي کشيدند حالا به لب
بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر
سرباز: محکومي که تفهيم اتهام نشده
مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند
عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد
ازدواج : قمار زندگي است

دوران ميانسالي:
اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند
 خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود
خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت
چوب: وسيله اي که مي توانيم لاي چرخ ديگران بگذاريم
 هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد
مادر زن ايده ال: فقط اين يک جنس قلم خدا نيافريده مابقي موجود است.
جراحي زيبايي: انجام صافکاري و روغنکاري اتوکشي پوست.....رنگرزي مو... ناخن مصنوعي..لنز چشم مصنوعي دست مصنوعي اي بدو حرااجه

دوران پيري:
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال
ادم پير: ادمي که مداوم بايد براي تعميرات اساسي مراجعه کند ....اين ساختمان در درست تعمير است.
مرگ: پايان فيلم زندگي با اهنگ گريه وزاري به کارگرداني حضرت عزراييل
گريه: رودخانه اي که از چشم مي ايد و از زير پل ابرو عبور مي کند
وارث:دزد قانوني که تحت تعقيب پليس قرار نمي گيرد
قبرستان: محل ادمهاي اسقاط شده
و در اينجا دنيا دوباره شاهد تولدي ديگر مي شود و از ميان ديوارهاي سکوت  اهنگ زندگي دوباره مترنم مي شود اووووووووااااا......اوووووووواااا
 دوران کودکي:
کودک: عروسکي که واشرش هميشه نشتي دارد و هيچ جوري نمي شود صداي بلندگو دزدگيرش را کم کرد.... اووووووااااااا...اوووووووااا
 دلم مي خواهد اين فيلم با همون دوران کودکي تموم کنم دوراني شيريني که  پاکي ميوه عشق مي شود توي چشمهاي کودک ديد ....شادي رو توي چشمهاي کودکي که مادرش مي بيند حس کرد ...و قلبت را از محبت به يک موجود پر کرد......مهم نيست اين کوچولو واشرش هميشه نشتي داشته باشد و صداي دزدگيرش هم قطع نشود ...زندگي ارزش جنگيدن دارد فقط براي اينده کوچولوهايي که در سراسر دنيا صداي اژيرشون در مياد اوووووووواااا اووووواااا........زندگي ارزش جنگيدن دارد فقط به خاطر لبخند اين کوچولوها

 

قدم که می زنی

 

گل آلود می شوی.

 

 

 

آبِ در حرکت

 

ستاره ها را نمی بیند.

 

قدم که می زنی

 

تهی می شوی

 

و باز که می ایستی

 

رویا می پردازی.

 

                       

 

                            "فدریکو گارسیا لورکا"

 

 

آمد و گذشت

 

شايد بهتر بود كه بر سر راهش نمي ايستادم ،‌اما چه كنم ؟

 

خانه من كنار جاده بود و دسته گلي نيز در دست داشتم.

 

با من سخن گفت ، شايد بهتر بود كه جوابش را نمي دادم ، اما چه كنم ؟

 

سپيده صبح از پنجره اتاقم سر به درون كرده بود و در باغ گل هاي بهاري عطر افشاني  مي كردند .

 

مرا در آغوش گرفت ، شايد بهتر بود كه به اين زودي تسليم او نميشدم ، اما چه كنم ؟

 

وقتي كه دل صاحب اختيار باشد ،‌عقل كاري نمي تواند بكند .

 

رفت و گفت كه فردا بر ميگردد .

 

 شايد بهتر باشد كه ديگر انتظار او را نكشم ، و وقتي هم كه آمد ،در به رويش نگشايم ، اما چه كنم ؟

 

فردا دوباره سپيده بهاري انگشت بر در اتاقم خواهد زد و دوباره دلم در انتظار ساعت عشق فرياد بي تابي بر خواهد داشت.

 

 

 

« كارمن سيلوا »

 

تولد دوم ...

برای آنکه کمی ؛ حتی اگر شده کمی زندگی کرد ؛

 

دو تولد لازم است . تولد جسم و سپس تولد روح .

 

هر دو تولد مانند كنده شدن هستند .

 

تولد اول بدن را به اين دنيا می افكند ..وتولد دوم روح را به آسمان می فرستد .

 

تولد دوم من زمانی بود كه تــــــــو را ديدم . .

 

 

او خوشبخت بود.

 

زيرا هيچ سوالي نداشت .

 

اما روزي سوالي به سراغش آمد و از آن پس خوشبختي ديگر چيز كوچكي نبود.

 

او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با همان سوال خودش داد.

 

خدا گفت: اجابت تو همين سوال توست.

 

سوالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه اي است كه آب و نور مي خواهد.

او سوال را كاشت. آبش داد و نورش داد.

 

سوال جوانه زد و شكفت و ريشه كرد .

 

ساقه و شاخه و برگ.

 

و هر ساقه سوالي شد و هر شاخه و هر برگ سوالي!

و او كه تنها يك سوال داشت

 

 درختي شد كه از هر سر انگشتش سوالي آويخته بود.

و هر برگ تازه ؛ دردي تازه بود و هر بار كه ريشه فروتر مي رفت

 

 درد او نيز عميق تر مي شد!

فرشته ها مي ترسيدند.

 

فرشته ها از آن همه سوال ريشه دار مي ترسيدند.

اما خدا گفت: نترسيد!درخت او ميوه خواهد داد .

 

و باري كه اين درخت مي آورد معرفت است!

فصل ها گذشت و درد ها گذشت و درخت او ميوه داد

 

و بسياري آمدند و جواب هاي او را چيدند.

 

اما در دل هر ميوه اي ؛ باز دانه اي بود و هر دانه آغاز درختي

 

و هر كه ميوه اي را برد در دل خود بذر سوال تازه اي را كاشت.

« اين است قصه زندگي آدم ها »

 

اين را فرشته اي به فرشته اي ديگر گفت!

 

 

 

صبح به لذت اينکه کامي از تو بگيرم از رختخواب جدا مي شوم .چه خيره به من مي نگري .حرارتي که از عمق نگاهت نشئت مي گيرد, وجودم را از اشتياق پر مي کند . 

آبي بر سر و صورت مي زنم . بتو فکر مي کنم .اگر يکروز نباشي .اگر يک صبح با وجود گرمت مرا راهي  نکني ؟ من بتو عادت کرده ام. وقتي شيرين مي شوي مي داني که بيشتر دوستت مي دارم . ولي تلخي هايت را هم بجان مي خرم .

گاهي خسته از کار ,آشفته از اين روزگار پر درد , تنها تويي که مي تواني بهترين تسکين دهنده ي من باشي .

وقتي ترا در آن پوشش زيباي بلورينت تماشا مي کنم , وقتي از دور با شيطنتي خاص خودت بمن چشمک مي زني , نمي تواني احساسم را تصور کني .تو همدم شادي و غم من بوده اي .در کوه و کمر ,در ميهماني و جشن, در عزا و  اندوه اگر تو نبودي بی شک بي قرارت بوده ام .من بي تو نمي توانم .به تو فکر مي کنم .به اينکه يک ليوان چاي داغ چقدر مي تونه دوست داشتني باشه .به اينکه اگر يکروز کارخانه هاي

توليد چاي تعطيل شوند؟!؟!

 

 

سپاس تورا

 

كه به هر انساني

 

سپري از تنهايي بخشيده اي تا هرگز فراموش ات نكند

 

حقيقت تنهايي تويي

 

و فقط نام تو اين تنهايي را

 

راهنماست .

 

پس تنهايي ام را نيرو ببخش

 

زيرا با نام تو اين انزوا شفا مي يابد

 

با نام تو كه فراتر از هر آرامشي ست كه در جهان ميشناسم

 

تنها با نام تو مي توانم در برابر تندباد زمان

 

                                                           ايستادگي را .

 

آري وقتي اين تنهايي در تو و از توست مي توانم

 

گناهم را

 

به دست بخشندگي تو بسپارم .

 

تنها با نام تو مي توانم در برابر تندباد زمان

 

                                          ايستادگي را .

 

آري وقتي اين تنهايي در تو و از توست مي توانم

 

گناهم را به دست بخشندگي تو بسپارم.

 

 

 

 

به جان مي كوشم تا يادگارهايت را گم نكنم

 

نمي گويم دوستت دارم ، يا عشقت را به بار نشانده ام .

 

خورشيد پشت پنجره پيدا مي شود ،

 

زندگي با صدايي به دلپذيري نهر كوچكي مرا به خود مي خواند

 

و حس ميكنم مي توانم تمام كساني را

 

كه در شكستن مان كوشيده اند ، ببخشم .

 

زيبايي ات در همه مكان هاست

 

و همه زمان هايي كه ما – با هم – از دل روزگاران تلخ

 

گلچين كرديم .

 

ديگر نميخواهم به راهت بياورم تا اعتنايم كني

 

انديشه اي در سرم نيست

 

نه ديگر نام ات را در نيايش هايم فرياد مي كنم

 

نه سر آن دارم كه بند بر پايت نهم

 

تنها به خاطر تو ، زندگي مي كنم

 

بي سوداي اين كه ، لايق اين همه هستي يا نه ...

 

 

 

« لئونارد كوهن »

 

 

( و بنياني كه آنها بر كفر بنا كردند، دلهاي ايشان را هميشه به حيرت و شك و رعب افكند تا آنكه از آن يا

 

به مرگ يا به توبه دل بر كنند و خدا به اسرار خلق دانا و به دقايق امور عالم آگاه است!) سوره توبه ، آيه ۱۱۰

 

روز حادثه: 11 سپتامبر (11/9/2001)

 

محل حادثه: در محله اي از آمريكا كه قبلا جرف هار ناميده مي شده!

 

حالا قرآن رو برداريد: جزء يازدهم (روز يازدهم ماه!)، نهمين سوره قران (نهمين ماه ميلادي!) رو باز كنيد:

 

سوره توبه!  اين سوره داراي 2001 حرف مي باشد! (سال حادثه!)

 

حالا آيه 109 (تعداد طبقات برجها 109 طبقه بوده است!) سوره را بخونيد:

 

...افمن اسس بنينه علي تقوي من الله و رضوان خيرام من اسس بنينه علي شفا جرف هار فانهار به فی

 

نار جهنم و الله لا يهدي القوم الظالمين..!

 

( آيا کسی که بنايی به نيت تقوی و خدا پرستی تاسيس کرده و رضای حق را طالب است، مانند کسی

 

است که بنايی سازد بر پايه سستی در کنار سيل، که زود به ويرانی کشيده ميشود؟ و عاقبت، آن بنا از

 

پايه به آتش دوزخ افتد و خدا هرگز ستمکاران را به هيچ سعادتی هدايت نخواهد فرمود...)

 

دست گذاشتم رو يكي كه يك فشون خاطر خواشن

همشون  هنر دارن ، يا شاعرن  يا نقاشن

يا كه پشت پنجرش  با گريه گيتار مي زنن

يا كه  مجنون مي شنو تو كوچه ها جار مي زنن

دست گذاشتم رو كسي كه  عاشقم نمي دونست

سر بودم  از خيليا و لايقم نمي دونست

دست گذاشتم  رو كسي كه مجنونا  ديوونشن

همه شاهزاده ها  ،  دربون  دور  خونشن

دست گذاشتم  رو كسي كه رنگ چشماش  روشنه

شمشاد  همسايمون  پيش قدش  يه سوزنه

دست گذاشتم رو كسي كه طعم چشماش  عسله

كمترين  شعري  كه تو مي شنوي  از  اون  غزله

دست گذلشتم  رو كسي كه ماه ازش  طلب داره

خورشيد  از شعله ي چشماي  اونه كه تب داره

دست گذاشتم  رو يكي كه همه دور و برشن

مردشن ، ديوونشن ،  مجنونشن ،  پرپرشن

دست گذاشتم رو يكي كه  عاشقاش زيادين

همه جورشو داره ،  هم عجيبن ،  هم عادين

دست گذاشتم رو يكي كه نه سفيده  نه سياه

ظاهرش  گندميه ، به چشمم  اما كيميا

  دست گذاشتم رو يكي كه داشتنش  خوابه  هنوز

 كمترين شاگرد  چشماش خود مهتابه هنوز

دست گذاشتم  رو يكي  كه عادتش  نساختنه

سرنوشت هر كسي  كه مي خواد اونو ،  باختنه

دست گذاشتم  رو يكي  كه اون منو  دوست نداره

من تو پاييزم و اون اهل  يه جا ،  تو بهاره

 

دست گذاشتم  رو يكي  كه شعرمو گوش  مي كنه

آخرين  بيت و مي خونه  و فراموش مي كنه

دست گذاشتم رو يكي  كه كهكشون ،  قايقشه

انقدر  دوسش  دارن ، هر كي خوبه ، عاشقشه

دست گذاشتن رو يكي  كه خندشم  نفس داره

 تو تمام  نقشه هاي  خوب دنيا دس داره

دست گذاشتم  رو يكي  كه دست گذاشته  رو همه

ولي  هر كسي  رو كه تو نشون  بدي ،  مي گه كمه

  دست گذاشتم  رو يكي ، ما رو چه به  فرشته ها

برو شاعر ،  تو  بمونو ، عشقو ،  دست نوشته ها

دست گذاشتي  رو كسي  كه از تو خندش  مي گيره

اينا  رو دلم  مي گه ، مي گه و بعدش  مي ميره

دست گذاشتن  رو كسي آسونه  اما ساده نيست

 توي  اينجور  بازيا ، خوب هميشه  اراده نيست

مي نويسم  كه ديگه  رو هيچكي دست نمي ذارم

ولي نه دروغه  من  هنوز  اونو دوستش  دارم

دست گذاشتم  حالا  رو قلبمو ،  چشامو ، سرم

تا مث  تو  قصه ها ، از يادم  اونو  ببرم

ولي دست ،  عاقلتر  مونده  روي همين يكي

چرا  من  بذارمش  رو سر و چشام ، الكي

همیشه همینطوره. تا شعاع 5 یا ده متری یک چیز یا یک کس رفتن کاری نداره. حداقل در نود و پنج درصد موارد همینطوره. حریم هر چیز و هر کس تا 5 یا ده متره.
داشتن اون چیز یا اون کس در همون فاصله ی ده متر آخره, که سخت ترین مرحله ی حرکته.
کل فاصله تا ده متر رو می شه در مدت یک دهم زمان لازم برای ده متر آخر پیمود.
تفاوت آدم موفق و ناموفق در پیمودن همون ده متر آخره. تازه باز هم دو سه متر آخر کلی سخت تر می شند و مدت بیشتری می طلبند.
درست مثل اینه که هر هدفی بالای یه نمودار باشه که یه محورش زمانه و یه محورش فاصله و نسبت لگاریتمی با هم دارند.

بامزه ترش اینه که هر کسی توی یه نمودار با یه عالمه بعد های مختلف ایستاده, هر لحظه می تونه یک بعد رو حذف یا یه بعد رو اضافه کنه, و حرکتش رو در بعد های مختلف تند و کند کنه.

و بامزه تر از همه این که هیچ کدوم از این حرکت های تند و کند و هدف ها و فاصله ها ربط مستقیمی به شاد بودن و حس خوشبختی ندارند.
------------------

زندگی دوست داشتنی ترین چیزیه که در زندگی تجربه کرده ام. با هزار جور تعریف مختلف, با هزار جور دید مختلف, و به شکل دردناکی قشنگه. تلف کردنش حیفه و...عمیقا باور دارم می شه هر لحظه اش رو تا حد ممکن برای خودمون و برای دیگران شادتر و دلپذیر تر کنیم.
یه چیز دیگه: اگه خودت با تمام وجود و توان از زندگی لذت نبری امکان نداره بتونی برای دیگران لذت بخش اش کنی. حتی اگر مبارز هم باشی باید از مبارزه و زندگی لذت عمیق ببری که بتونی به دیگران هم لذت بردن رو یاد بدی.
نمی شه چیزی رو بلد نبود و تجربه نکرد و به دیگران یاد داد و منتقل کرد.

از خدا خواستم عادت‌هاي زشت را تركم بدهد.
خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني.

I asked god to take away my habit
God said, no It is not for me to take away, but for you to give it up

از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است.

I asked god to make my handicapped child whole
God said, no body is only temporary

از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند.
فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاكردني نيست، آموختني است.

I asked god to grant me patience
God said, no Patience is a byproduct of tribulation
It isn't granted, it is learned

گفتم: مرا خوشبخت كن.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.

I asked god to give me happiness
God said, no I give you blessings happiness is up to you

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.
فرمود: رنج از دلبستگي‌هاي دنيايي جدا و به من نزديك‌ترت مي‌كند.

I asked god to spare me pain
God said, no
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me

از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني. من فقط شاخ و برگ اضافي‌ات را هرس مي‌كنم تا بارور شوي.

I asked god to make my spirit grow
God said, no You must grow on your own
But I will prune you to make you fruitful

از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم.
فرمود: براي اين كار من به تو زندگي داده‌ام.

I asked god for all things that I might enjoy life
God said, no I will give you life, so that you may enjoy all things

از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد.

I asked god to help me love others, as much as He loves me
God said: Ahah, finally you have the idea

 من كيستم ؟ چيستم ؟ به كدامين مذهب ؟

                                                 نميدانم !

ليكن به آب خوردني كفر ميگويم

بي هيچ ترسي از آمدن آتشي _

                                      سوختني !

من كيستم ؟ چيستم ؟ به كدامين مذهب ؟

                                                 نميدانم

ليكن آنهايي كه نماز ميخوانند

خداشان محبوس ميسازند

در قبله اش ميجويند

قبله اي خود ساخته

_ آنهايي كه شايد حق با آنها باشد _

مرا در قعر جايي ديده اند _ جهنم

به جرم محبوس نكردن حق در مكانی,با نامی زيـبا _                                                              كعبه ؛

مرا قبله نه كعبه است

و نه حتي گل سرخ , سهراب .

 

مرا قبله ايست نامش او

به همه جا , حتي زير زمين خانه ي ِ پدر م .

 

من كيستم ؟ چيستم ؟ به كدامين مذهب ؟

                                                 نميدانم

ليكن

     مسلمانم به نام در سِـجِـل

     نوشته ي ِ دستي شوم

     اجباري زشت _ به كودكي شيرخوار .

 

من كيستم ؟ چيستم ؟ به كدامين مذهب ؟

                                                 نميدانم خدا , اما

دوست ميدارمت آنچنان فجيع كه ديوانه پروانه را .

 

"چاره"

 

اي دل بگو چه چاره كنم

كه در اين ديار غربت

كسي حرف تو را

هر چند واضح و بديح

درك نمي‌كند يا مي‌كند و

بدان اعتنا نمي‌كند

 

 

بگو چه چاره كنم

تا تو را از حصار تنهايي

غم و اندوه

ياس و نوميدي

رها سازم

و اين قفل سكوتت را

كه ديري است به

صندوقچه اسرارت

زده‌اي بشكنم

 

 

شايد باشد چشمي كه

حديث غصه‌هاي بي پايانت را

در ديدگانت بخواند

 

 

شايد باشد گوشي

كه طنين هق هق گريه‌ات را بشنود

و قلبي

كه از صداي بغض تو بلرزد

 

 

شايد باشد شانه‌اي

كه مهربانانه

سنگيني شكنجه‌هاي ناروايت را تحمل كند

 

شايد هنوز كسي مانده باشد كه

فرياد‌هاي بي صدايت را

ناله‌هاي نارسايت را

ضجه زدن‌هاي درونت را

به گوش همگان برساند

 

 

اي دل بگو

دوست داري جدار خانه‌ات را از سنگ كنم

تا هيچ ديده‌ي اشك آلودي درت اثر نكند؟

 

 

دوست داري رنگت را سياه كنم

تا مهر و محبت عشق و وفا درت نفوذ نكند؟

 

 

دوست داري خنجري ز فولاد

زنم بر دو ديده

تا تو شوي آزاد؟

 

 

اي دل بگو چه چاره كنم؟؟؟

 

يه كتابي كه خيلي بهم آرامش داد كتابي بود با عنوان: روزگار بهتري از راه مي رسد...

كه گردآوري سخنان بزرگان است توسط سوزان پوليس شوتز

يكي از متن هاش كه خيلي به دلم نشست اينه:

مي تواني در برخورد با هر دگرگوني در زندگي درسي مهم بياموزي

در برخورد با هر دگرگوني در زندگي

شايد بگويي كه نه. تاب نخواهم آورد

اما مي آموزي كه كنار  زدن مشكلات يكي پس از ديگري

چندان هم دشوار نيست

دشواري زماني خواهد رسيد كه از برخورد با مشكل بگريزي

آنگاه است كه باز مي گردد و تو را به مبارزه مي خواند

دگرگونيها گاه بسيار دردناكند

اما به ما مي آموزند كه مي توانيم تاب بياوريم و نيرومندتر گرديم

هر انچه پيش ايد مقصودي را دنبال مي كند

ولي نتيجه كار در دست تو و شيوه مبارزه توست

خردمندانه زندگي كن

بردباري را پذيرا باش

و هميشه اماده رويارويي با دشواريها

 

 

دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم. ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .

رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .

و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت : شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .

نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت
و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1383ساعت 20:21  توسط قرار وبلاگی  | 

دلم می خواد یه چیزی از خودم بنویسم و نمی دونم اون چیه . می دونم دلم می خواد برم دنبال یه چیزایی و یه کارایی . راهمو پیدا کردم یا راه منو پیدا کرده نمی دونم ، اما می دونم باید انجامش بدم . خدا کمکم می کنه . نوشتن و مطلب پیدا کردن چیزیه که ازش لذت می برم . ترچمه می کنم و فکر می کنم خودم اونا رو نوشتم . خیلی بهم احساس خوبی میده . نمی دونم چرا اینا رو دارم اینجا می نویسم . شاید یه دلیلش این باشه که ساعت 9 اکانتم تموم میشه !!! یه فیلم داشتم می دیدم که هنوز تموم نشده . اسمش هست برقصیم ؟ ! – من که اهل رقص نیستم و نبودم و از بازیگراشم زیاد خوشم نمیاد اما از داستانش بدم نیومد . موضوعش این بود که ماها اغلب دچار روزمرگی میشیم و باید یه تغییری توی این روزمرگی ایجاد کنیم . جالب بود . منم همین کار رو خواهم کرد ! البته نه رقص یاد گرفتن !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1383ساعت 21:0  توسط قرار وبلاگی  | 

"تيم آمريکا : پليس جهاني " ؛ ناجيان دنيا يا ... ؟!!

 

کارگردانان : "تري پارکر" ، "مت استون"

تهيه کنندگان : "تري پارکر" ، "مت استون" ، "اسکات رادين"

 نويسندگان : "تري پارکر" ، "مت استون" ، "پم برادي" { نويسندگان فيلم "ساوت پارک" (پارک جنوبی) }

گويندگان : "تري پارکر" ( گري ، جويي ، "کيم جانگ ايل") ، "مت استون" ( کريس) ، "کريستن ميلر" ( ليزا) ، ماساسا ( سارا) ، "داران نوريس" ( "اسپاتز وودي") ، "اله راس" ، "استنلي جي ساويچکي" ، "فيل هندري"

ژانر سينمايي : ماجراجويانه ، حادثه اي ، کمدي ، موزيکال ، جاسوسي ، ابرقهرماني ، انيميشن

موسيقي : "هري گرگسون ويليامز"

پخش : شرکت "پارامونت پيکچرز"

مدّت فيلم : نود و هشت دقيقه

شرکت توليد کننده : توليدي "اسکات رادين"  

محصول آمريکا ، رنگي و به زبان انگليسي

   زمان شروع نمايش عمومي اين فيلم ، روز پانزدهم اکتبر ( بيست و پنجم مهرماه ) يعني دقيقاً سه هفته پيش از شروع انتخابات رياست جمهوري آمريکا انتخاب شده بود . "مايکل مور" در فيلم فارنهايت 9.11 اين مضمون را القا کرد که "جورج بوش" مسوول در هم ريختن اوضاع آمريکا پس از حادثه يازدهم سپتامبر بوده است . "تري پارکر" و "مت استون" ( که اين چندمين همکاري موفّق آنها پس از فيلمهاي «بسکتبال» و «ساوت پارک» است ) با اين فيلم به بيننده اين طور القا مي کنند که خود آمريکاييها با ديد و عملکرد خاصّي که نسبت به اوضاع جهاني دارند ، مسوول اين وضعيت هستند .

     داستان فيلم : دسته اي از کماندوهاي نظامي آمريکايي که « تيم آمريکا » نام دارد براي مبارزه با تروريسم و اعمال شرارت آميز ، به دور دنيا سفر مي کنند و در راه رسيدن به اين هدف ، موجب نابودي بسياري از بناهاي تاريخي از جمله «برج ايفل» ، «موزه لوور» ، «مجسمه ابوالهل» و «اهرام مصر» مي شوند ! در آغاز فيلم ، حادثه اي در پاريس اتّفاق مي افتد . اعضاي «تيم آمريکا» ، مانع عمليّات "بن لادن" که قصد دارد نوعي اسلحه کشتار جمعي را در پاريس مستقر کند مي شوند . يکي ازآنها به تروريستها که اسلحه قاچاقي از راه دريا وارد پاريس کرده اند مي گويد : "اسلحه کشتار جمعي را زمين بگذاريد و بياييد روي زمين !"  اعضاي گروه «تيم آمريکا» آدمک جنايتکاران را زير آتش مي گيرند . يکي از اعضا در تيراندازي به تروريستها موجب از بين رفتن بناهاي تاريخي شده و بسيار ناراحت و عصبي مي شود . امّا عصبانيت او بخاطر نابودي «برج ايفل» نيست بلکه بدين دليل است که نتوانسته است تروريست مورد نظرش را هدف قرار دهد ! در اين ماجرا ، يکي از اعضاي گروه «تيم آمريکا» از بين مي رود .

   براي بازسازي مجدّد گروه ، "اسپاتز وودي" که رئيس گروه مي باشد يک بازيگر تئاتر "برادوي" به نام "گري" را استخدام مي کند تا با استفاده از مهارتهاي بازيگري خودش ، براي آنها جاسوسي کند . نقشه "اسپاتز وودي" از اين قرار است : تروريست ها قرار است در يک کافه در قاهره ملاقات کنند ؛ هلي کوپتر گروه «تيم آمريکا» بايد در قاهره فرود بيايد ؛ چهار عضو با لباس متحدالشّکل "گري" را همراهي کنند ؛ چهره او به صورت يک شرقي تغيير شکل داده شود و او به کافه رفته و به زبان انگليسي بپرسد : « چه خبره ؟»  . پرسشي که طعنه اي است به ناتواني آمريکاييان در درک فرهنگهاي ديگر و نفوذ به آنها .  اين ناتواني ، در جايي مشخّص مي گردد که ديد و برداشت آمريکاييان از اسلام و مسلمانان نگاهي تروريستي است و آنها کلمات «محمّد - جهاد » را به کار مي برند . اين ناتواني زماني به اوج مي رسد که "گري" مي گويد : « من يک تروريست هستم ، کسی در مورد عمليات تروريستي که قرار است صورت بگيرد اطلاعي ندارد ؟»

سناريوي فيلم شبيه فيلمهاي جيمز باند ، اعضاي گروه را از قاهره به پاناما ، نيويورک و کره شمالي مي کشاند . گروهي از بازيگران دمکرات هاليوود نظير "تيم رابينز" ( که در هنگام اهداي جوايز اسکار از مردم آمريکا درخواست کرده بود به "جرج بوش" راي ندهند )، "شون پن" ، "مت ديمون" ، "سوزان ساراندون" ، "هلن هانت" ، "ساموئل جکسون" ، "جنين گاروفالو" و "جورج کلوني" عضو «انجمن بازيگران فيلم» هستند که "آلک بالدوين" رياست آن را بر عهده دارد . "کيم جونگ ايل" رهبر کره شمالي که در فيلم به صورت ديکتاتور نشان داده مي شود ، اعضاي اين انجمن را که فعّالان صلح هاليوود به شمار مي روند به يک اجلاس دعوت مي کند امّا آنان در آنجا توسّط گروه « تيم آمريکا » به  هلاکت  مي رسند!

      "پارکر" و "استون" ادّعا مي کنند فيلم طرفدار هيچ يک از جناحهاي سياسي آمريکا نيست امّا در عين حال اشتباهات سياست خارجي آن کشور و در لفّافه ، جناح بنديهاي آن را به تمسخر مي گيرد . تمسخر افراد در فيلم به حدّي است که به جاي همه شخصيّتهاي داستان ، از عروسکهاي خيمه شب بازي که با نخ کنترل مي شوند استفاده مي کنند . عروسکها يک سوم اندازه يک انسان بوده و به طوري آشکار مصنوعي هستند و حرکات بدن و دهان آنها چندان واقعي به نظر نمي رسد ،  امّا به روبه رو نگاه کردن عروسکهاي خيمه شب بازي نخي و بزرگ بودن چشمهايشان ، خيلي بيشتر از حد انتظار حالت هاي احساسي چهره ها را منعکس مي کند. اين در حالي است که صدا يا چهره نمونه هاي عروسکي ساخته شده از روي اشخاص معروف ، چندان هم شبيه خودشان نيست .

   سازندگان فيلم مي گويند به مدّت دو هفته در مورد قرار دادن عروسکی از "جورج بوش" در فيلم فکر مي کردند ، امّا در اين صورت بايد عروسک "جان کري" را هم مي ساختند و اين امر باعث مي شد تمام فيلم در مورد "جورج بوش" و يا نهايتاً شش ماه اخير باشد درحاليکه آنها مي خواستند فيلمي در مورد آمريکا بسازند ، فيلمي که پس از گذشت سه سال از حوادث يازدهم سپتامبر ، با ديد طنز به آن نگاه کند . لذا از ساختن عروسک "جورج بوش" منصرف شدند .

    با اينکه نام عراق در فيلم تنها در يک صحنه برده مي شود ( زماني که "شون پن" چند بار مي گويد که در آنجا بوده است ) امّا مشخّص است که اين امر کنايه اي است به جنگ عراق . "تري پارکر" مي گويد :   « ما نوشتن فيلم را قبل از جنگ عراق شروع کرديم . ايده مطرح شدن آمريکا به عنوان «پليس جهاني» ، قبل از "جورج بوش" هم شناخته شده بود . ما مي خواستيم فيلمي راجع به آمريکا بسازيم و نمي خواستيم فيلم تنها در مورد يکي دو سال اخير يا در مورد "جورج بوش" باشد بلکه مي خواستيم در مورد آمريکا و جايگاه آن در سطح جهاني و تمام احساسات ما بعنوان يک آمريکايي باشد . زماني که داشتيم نسخه اوليه را بازنويسي مي کرديم ، جنگ عراق تازه در حال شکل گيري بود و آن زمان هر کانال تلويزيوني مثل "سي . ان . ان" را که باز مي کرديد می گفت : «اوضاع در عراق متشنّج است و در حال حاضر براي تفسير ، آقاي "شون پن" حضور دارند ...» و "شون پن" به شما مي گفت که در عراق چه مي گذرد . چون اين امر بسيار خنده دار بود ، آن را در فيلم گذاشتيم .   

    با اينکه نگاه کلّي فيلم از نظر سياسي غير منطقي مي نمايد و در جايي از فيلم ، کشورهاي جهان فريب سياستهاي "کيم جونگ ايل" را مي خورند که مي خواهد جهان را با سلاح هاي اتمي بر باد دهد ، ولي نگاه تخيّلي و هجوآميز کلّي فيلم به شما اجازه مي دهد با اين برداشتهاي سياسي  راحت تر کنار بياييد. استفاده از کاراکتر هاي حقيقي به فيلم جاذبه خاصي بخشيده است . "مايکل مور" با دو ساندويچ سوسيس در دستانش به عنوان اسلحه ، در فيلم ظاهر مي شود ! شخصيت مشهور ديگر که در فيلم حضور دارد ، "هانس بليکس" رييس بازرسان تسليحاتي سازمان ملل است که  ملاقات ناموفّقي با ديکتاتور کره شمالي دارد .      "کيم جونگ ايل" ، "هانس بليکس" را به خورد کوسه ماهي ها مي دهد ؛ اين عمل وي با گوشه و کنايه نشان مي دهد سياست هاي سازمان ملل براي کنترل سلاحهاي اتمي ، در عمل ناموفق است. بعلاوه استفاده از رهبر کره شمالي به عنوان شخصيت منفي فيلم ، به عبارت مشهور «محور شرارت» اشاره دارد . اين برداشت هاي دوگانه کنايه آميز در فيلم بسيار به چشم مي خورد . مثلاً در صحنه اي ديگر ، "مايکل مور" ديناميت به خود مي بندد و به پايگاه ضد تروريستي «تيم آمريکا» در کوه "راشمور" که سر چهار رييس جمهوري ايالات متحده را روي آن تراشيده اند، حمله انتحاري مي کند !

     در فيلم حتّي ارتباط احساسي دو عروسک نشان داده مي شود که در اين زمان صداي قهقهه تماشاچيان سالن سينما را پر مي کند ، چون از اين صحنه ها نيز مي توان هجو فيلم هاي هاليوودي را برداشت کرد. در سکانس هاي ديگر فيلم هم مي توان اين نگاه را نسبت به فيلم هاي مختلف ديد. شايد بامزه ترين آنها زماني است که همه فکر مي کنند "کيم جونگ ايل" رهبر کره شمالي مرده است، ولي يک سوسک از دهانش بيرون مي آيد و سوار موشکي مي شود و بعد از دشنام دادن از زمين فرار مي کند. نمي توان فيلم «مردان سياهپوش» را بهتر از اين مورد تمسخر قرار داد .

    اين فيلم با مساله حاشيه اي جالبي همراه بود . عروسک "شون پن" در تيزر تبليغاتي فيلم نيز وجود دارد . يک هفته قبل از اينکه فيلم به نمايش در بيايد ، "شون پن" نامه اي اعتراض آميز در مورد فيلم به "لس آنجلس تايمز" فرستاد . اين نامه توجه عمومي را به فيلم جلب کرد ، به طوري که فيلم در هفته اوّل نمايش خود توانست با دوازده مليون دلار فروش در رتبه سوّم فروش هفتگي در آمريکا قرار گيرد .

    ساخت فيلمي که اين همه شخصيت مشهور در خود داشت با دشواريهاي خاصّي همراه بود. تست هاي اوّليه يک سال و نيم به طول انجاميد ، چون امکان اجراي کاملاً دقيقي از فيلمنامه با عروسکها وجود نداشت ؛ پس اجباراً برخي از صحنه ها بازنويسي شد تا امکان اجراي آنها وجود داشته باشد . دليل اينکه برخي صحنه هاي درگيري نيز ناقص به انجام مي رسند همين است ؛ لذا سازندگان فيلم سعي کرده اند حرکات غيرطبيعي عروسکها را مضحک و خنده دار جلوه دهند . استفاده صريح از الفاظ رکيک در ديالوگ ها و آوازهاي متن نيز فيلم رابه نحو آزار دهنده اي بامزه کرده است . در نگاه کلّي بايد گفت سازندگان فيلم "تيم آمريکا: پليس جهاني" سعي داشته اند نگاه آمريکاييان به جهان و نگاه جهانيان به آمريکا را در اين فيلم منعکس سازند و تا حدّ زيادي به اين منظور دست يافته اند ؛ هدفي که به قول خودشان : " با به استهزاء کشيدن هر آنچه که مي توانسته اند مورد تمسخر قرار دهند " ، به دست آمده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1383ساعت 13:13  توسط قرار وبلاگی  | 

سلام اینجا چه قد شبیه پرشین بلاگه . با سرورش مشکل دارم ببینم اینجا چی کار میشه کرد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت 18:33  توسط قرار وبلاگی  | 

 
300 the movie