تبليغاتX
قرار وبلاگی
قرار وبلاگی
بعد اضافه شده :

سال نو مبارک

 ارتباط وی‍ژه نوروز از لحظه سال تحویل تا پایان ۱۳ فروردین ۱۳۸۷ برقرار می باشد.

از شما دعوت می شه:

 

خلاصه ی دعوتنامه:

برقراری ارتباط ویژه

از اين پس تمام مردم دنيا در هر زمان كه مايل باشند مي توانند در حلقه ارتباط ويژه قرار گيرند. ارتباط ویژه، می تواند در جهت ایجاد آرامش، خود درمانی(فرادرمانی) و رسیدن به ادراک و اشراق، کاهش اضــــطراب و نـــگـــرانی و ...از طریق اتصال به شبکه ی شعور کیهانی به کار گرفته شده و مسیر این حرکت را برای آنان هموار نماید. كافي است چشمان خود را ببندد و فارغ از وقايع بيروني شاهد وجود خودش گردد. منظور از شاهد بودن اين است كه فرد بدون هيچ گونه قضاوت، متوجه وجودش و تغييرات در حال انجام باشد. به محض شاهد شدن فرد وارد اين حلقه شده و ارتباط آغاز مي گردد. و هوشمندي حاكم بر جهان هستي فرد را در معرض ارزيابي و اسكن قرار مي دهد و پروسه درمان از طريق هوشمندي شروع مي شود. بستن چشم هيچ گونه الزامي ندارد. و فقط جهت جلوگيري از پرت شدن حواس به اطراف انجام مي گردد و گرنه هركس در هر لحظه و در هر حالتي (خوابيده، نشسته، مشغول انجام كار، چشم باز يا بسته) وارد حلقه ارتباط ويژه گردد و از نتايج آن بهره مند شود.

کلیه ی علاقمندان می توانند در خلال تمام مدت شبانه روز و در هر محلی از این اتصال استفاده نمایند . همین که فردی بخواهد وارد حلقه شود، ارتباط او برقرار خواهد شد و هیچ محدودیتی ندارد. برای وارد شدن به حلقه، فقط نظر فرد مبنی بر استفاده از حلقه کافیست و لازم به ادای جمله ی خاصی نیست

http://298-interuniversal.persianblog.ir

http://216-interuniversal.persianblog.ir

http://www.interuniversal.persianblog.ir


+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:17  توسط قرار وبلاگی  | 

یه قرار وبلاگی و یه دعوت

قرار وبلاگی : جمعه ۲۶بهمن از ساعت ۲ تا ۵ بعد از ظهر . تالار سپید توی خیابون ولی عصر (حدود پارک وی) روبروی سوپر استار - پنجمین جشنواره خیریه پیام امید . غرفه خوشمزه لواشک و آلوچه و هله هوله بلاگرها !

http://www.hami83.persianblog.ir

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:55  توسط قرار وبلاگی  | 

پ . ن . :

* "و" ها را او ( خودمونی ) بخونین ( شاعرانه و با نثری شبیه نثر مسجع )

** در زمانی که به نسبت فراغت داشتم ، و نه در خلوت خویش ، که در هیاهوی آدمهای دور و برم ، چند خط زیر را نگاشتم ! آیا مال من بود ؟!

 

و من کیستم ، در لحظه ، سرگردان ، در هوای طغیان ، گله دارم از همه چیزو همه کس ، که چرا قدر من نمی دانند ، قدر آنها را لیک ؛ نمی دانم که می دانم !؟ مرا با تو حرفیست ساقیا ، با تو یکی ام من آیا ؟ ... خواسته ام کاری بکنم ، که خود را عبث و بیهوده نپندارم ، شاید که بماند ، اثری ز من بر این خاکِ فنا .

 

به زمانی گوید ، دردهایت بی سبب نیست ، هرچه کنی ز تو بر تو برمی گردد ، جسمت را فدای اعمال ناپسندیده مساز ، هر عمل و کاری را ، اثریست که بر بدنت بنشیند ، حرص و طمع ، حسرت و ترس ، خشم و اندوه ، بی ادبی ؛ گستاخی ، بارت افزاید از بهر جزا ، از درد کمر تا به کلیه و پا ، قلب و نای و سرطان !

 

بار دیگر گوید ، همه را تو بفهم ، وز بحرِ نظر کن ارزاق ، آنگه که ترا مجال زیستن است ، تا توانی بنگر؛ که کجایی به چه کار ، که دنیا نسازدت مشغول . ... صبر و تحمل به سر رسید ، کلاغه به خونش نرسید !

 

تو توانی به مقامی عالی برسی ، این یا آن ، این مکان یا دیگری . آدمی ، ز خاک بوده ای ؟ این نیز نخواهد ماند ، به ظاهر نام نیک و یاد یار ، از تو ماند اندر این دارِ بی وفا . وفا را تعریف کن هان ای بشر ، کاین امانت باشد نزد تو ، نی تا ابد .

 

اندر این دهر که همه سرعت را خواهانند ، پی آرام باش و نی دردسر ، موج مگنت ، فون ، رادیو ، یا که تیوی و ویدئو ؛ عصر سرعت ، عصر باد ، بگذرد اندر شتاب ، ار تو خواهان آرامشی ، این همه وا نه ، بر کنار .

 

سر سطر دفتر را ندانم کِی نمود ، همین قدر دانم که هست مسیرم ، موعود . در لحظه باش و در مکان ، حالی که دنیا می نماید ، بی کران .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:40  توسط قرار وبلاگی  | 

- اگه شما جای من بودید، وسط اصلی ترین میدون شهر تهران ( ونک ) نگاه یه عابر رو دنبال می کردید و می دیدید که وسط میدون، زیر درخت، یه بنده خدا داره به خودش تزریق می کنه چه فکری می کردید ؟

(پ.ن.) : شایدم به قول همکارمون، داشته انسولین تزریق می کرده؟!

 

-  همه اش کاش، کاش، کاش این کار رو می کردم، کاش اینطوری نشده بود، فکر می کنم آخر سر به این نتیجه برسیم که کاش حضرت آدم، میوه ممنوعه رو نخورده بود!

 

(پ.ن.) : موضوع فیلمنامه :

- یه ماشین زمان اختراع شه که همه اش به عقب برگرده و سرنشینانش، آدمها رو از کارهای بدی که کرده اند باز بدارن، مثلا جلوی خونریزی های هیتلر و چنگیز خان و ... رو بگیرن. بعد آخر فیلم، سرنشینان این ماشین، برن به اول تاریخ و به حضرت آدم بگن که میوه ممنوعه رو نخوره. و از اونجا که رسم شده که فیلمها در قسمتهای دوم و سوم هم ساخته می شن، این دفعه حوا اون میوه رو می خوره و نسخه ی بعدی فیلم، سیر تکاملی انسان در صورتی که حوا اون میوه رو خورده باشه، به تصویر می کشه!

 

اکه کسی اینجا رو می خونه واسه یه نفر دعا کنه!

دلم برای دلم تنگ شده ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 18:41  توسط قرار وبلاگی  | 


فرض کنین من می خوام راجع به نوشتن یه فیلمنامه فکر کنم و به این موضوع می رسم:

سوژه : در آینده چه تغییراتی رخ می ده:

زمینه ها : - تفریح – خانواده – فضا – ارتباطات – سیاست – اجتماع – بانکداری – اقتصاد – معاملات – صنعت – معدن – نفت – بورس – روباتها - زیر دریا – خداشناسی - شغل

 

مسخره است، با فکر کردن در این مورد، به چند فرضیه می رسم ولی تحقق اون فرضیه ها به تناقض می رسه!

 

فرضیات:

 

- رباتها کارها رو انجام بدن

-  آدما کارها رو توی خونه انجام بدن

خوب اگه رباتها کارها رو انجام بدن، آدما چه کاری انجام بدن؟!

 

-  در کشورهای مختلف، پارلمان، دولت، نهادها و ادارات منحل شن، صرفا یک شورای جهان باقی می مونه!

- کار خیلی از آدما جاسوسی باشه.

 

چطور ممکنه آدما کاری برای انجام دادن نداشته باشن، اما نیاز باشه از هم جاسوسی کنن؟!

 

- به قول یکی از استادامون: تولیدمثل بوسیله لقاح توی آزمایشگاه انجام می شه و اینکه به یکی بگی تو مادر پدر داری، فحش به حساب بیاد.

- آدما عمرشون زیاد شه.

-  جمعیت آدما کم شه.

چطور چنین چیزی ممکنه؟!

 

- تفریح آدما توی دنیای مجازی بشه، تصاویر مجازی سه بعدی، گردش، سفر به ماقبل تاریخ، ... .

- آدما سرزنده تر از گذشته می شن.

باز هم اگه تفریح بیرونی، ورزش و یه سری از این چیزا نباشه، فرض دوم انجام نمی شه!

 

چند فرض دیگه:

- سیستم ساخت غذا از زباله های اتمی، تغذیه آدمها رو برعهده داشته باشه.

- بانکها تعطیل شن، آدمها هرچی بخوان واسشون دم خونشون ارسال شه !

- مردم به کرات دیگه برن، بتونن چند سال بخوابن تا بتونن به کرات دیگه برن و بیدار شن، بتونن حافظه ی خودشون رو ببینن،

 

------------------

 

خواستین راجع بهش بنویسین! می تونین توی وبلاگتونم بنویسین که بقیه هم بنویسن!

 

پ.ن .

1- یه سوژه ی دیگه :

چه چیزایی می خوام از گذشته ام حذف شه؟

جواب : شاید من بیشتر بخوام یه چیزایی اضافه بشه! شادی و خوشحالی، سرزندگی، بعضی از تجربیاتی که نداشتم، ...

سوژه پیشنهاد کنین!

 

2- خیلی وقته دوس ندارم از مسائل شخصیم توی وبلاگم بنویسم، شاید واسه همینه زیاد دلم باهاش نیس!

 

3- من فکر می کنم خیلی از وبلاگ نویسا وبلاگ می نویسن تا یه نفر بیاد و تحلیلشون کنه، کسی که فکر می کنن می تونه خیلی خوب درکشون کنه و بهشون حق بده، نظر شما چیه؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 19:16  توسط قرار وبلاگی  | 

فکر می کنم شاید یک یا دو نفر باشن که هرچی توی صفحه است لااقل سعی می کنن بخونن. واسه ی همین یکی دو نفر هم، شاید هرموقع دلم خواست و چیزی خواستم بنویسم، بیام اینجا بنویسم.

------------------------

دو تا داستانی که دیروز گفتم، یکیش این بود که تراکم جمعیت طوری شده بود که توی ابرها هم خونه ساخته بودن و نویسنده، یه سری از رسم و رسومات حال حاضر رو توی داستان گنجونده بود، مثلا چن تا کلمه ی جدید ساخته بود که یعنی مصوب فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی در اون زمانه، یا صاحبخونه با سفینه اش از خونه اش روی ابرها می خواست مهمونش رو تا خونه ی مهمونشون روی زمین، همراهی کنه و اون رو برسونه!

اون یکی هم این بود که شرایط یه پسر و یه دختر رو نسبت به هم توصیف کرده بود و اینکه این دو تا با همدیگه یه سیب رو به دندون گرفته بودن و یه تیز از وسط سیب، این ترکیب رو به دیوار متصل کرده بود ( یعنی همه ی اینها یه مجسمه بوده!)

------------------------

دیروز رفتم فیلم نصف مال من نصف مال تو. اونم بعد از اینکه شب سه شنبه، یه نشست نیم ساعته با کارگردانش رو از تلویزیون دیدم.

 

داستان: دو دختر همکلاس ( که یکی از آنها تازه به این مدرسه آمده) در روز اول مدرسه و در هنگام معرفی به ناظم و معلم، می فهمند که پدرانشان یک اسم و یک فامیلی و یک شغل مشترک دارند! وقتی آنها شک می کنند که شاید پدرشان یک شخص باشد، عکس پدر خود را به مدرسه می آورند و می فهمند که پدر هردو یکی است، پدرکه از دور مراقب آنهاست، سعی می کند از جلوی چشمشان فرار کند اما آنها به او می رسند و مشخص می شود که پدر برای اینکه مادران آن دو از قضیه باخبر شوند اما این باخبر شدن بدون دردسر انجام شود، یک زن و دخترش را به محل زن و دختر دیگر آورده و از اینجا سعی و تلاش چند طرفه از ناحیه دخترها، پدرشان، عمویشان و عمه شان ( که به دلیل دیربچه دار شدن زن اول، باعث ازدواج دوم آن پدر شده) برای متوجه شدن یا متوجه نشدن مادرها آغاز می شود ...

 

تحلیل: نمی دونم چرا تا اونجا که دیدم، روی سردر سینماها، جای اینکه تبلیغ بشه این فیلم مال بچه هاس و عکس دو تا خواهر ناتنی 9 ساله رو گذاشته باشن که وقتی همکلاس می شن می فهمن خواهرن، عکس مادرهای اونا که هووی همدیگه هستن و شوهرشون رو گذاشتن! در کل خیلی خندیدم، شاید چن تا نکته داشت که منو تا حدی جلب کرد، اما در ضمیر ناخودآگاهم باید یه کم کندوکاو کنم تا ببینم چه نکاتی بوده!

- بچه ها اجبارا به دنیای بزرگترا سرک می کشیدن و اون رو تجربه می کردن در حالیکه از بچگیشون هم دور نمی شدن! اما وقتی فیلم به بچه 9 ساله دروغ یاد بده وای به حال بزرگتر شدنشون!

- نقشه های بچه ها تا حدی زیرکانه بود، در حالیکه همه ی نکات رو در نظر نمی گرفتن! شاید از این جهت تا حدی به خودم شباهت داشتن!

- بازی ها در خدمت فیلم بود، حتی جاهایی که تصنعی بود، بعد از فیلم به این موضوع فکر می کردی و در هنگام تماشا، زیاد از فیلم به بیرون پرت نمی شدی.

- رنگهای شاد و موقعیتهای کمدی و بعضا غیرتکراری یا با مضمونی تکراری اما پرداختی جدید.

---

در برخی لحظات فیلم، تصادف موضوع داستان را پیش می برد این تصادفها بعد به نظمی خاص تبدیل می شوند.

ناظم فضول از اینکه شوهر خودش دست به چنین کاری بزند نگران است و پای شورش را به ماجرا باز می کند تا ناراحتی دو زن را ببیند، شاید حضور پررنگ این دو چندان ضروری نبوده باشد ولی از دید یک کودک، باز شدن پای ناظم به مسائل خانوادگی، جالب توجه می نماید و این می تواند برای کودکانی که فیلم را می بینند، آموزنده باشد.

شریفی نیا در این فیلم قالتاقی معصومانه ای از خود نشان می دهد و بیشتر نقش قربانی شرایط را بازی می کند که به دلیل رودروایسی مجبور به ازدواج مجدد شده و دو همسرش مزیتی نسبت به یکدیگر ندارند که این مزیت باعث طمع و ازدواج او شده باشد.

- یکی از نقاط ضعف فیلم ( به زعم من) دو طلبکاری است که در فیلم حضور دارند و بلحاظ نوع مخاطب (کودک) که پایانی خوش را انتظار می کشد، باید به نوعی از فیلم حذف شوند که یکی از این طلبکارها عاشق عمه خانم شده و چک طلبکار دیگر را می خرد و چک خود را به جای شاباش عروسی خود با عمه خانم، ریز ریز کرده به سر او می ریزد!

- پایان بندی فیلم، کمی تصنعی است، و در همهمه ی خروج تماشاچیان، درست متوجه نشدم چطوری تموم شد!

= کمی تا قسمتی شوخی و جدی:

چه نتایجی از این فیلم می گیریم؟

- اگه زنت بچه دار نشد، اشکالی نداره ازدواج مجدد کنی، آخرش ممکنه که ببخشنت. فقط مواظب باش روز تولد این یکی واسه اون یکی کادو نگیری و حلقه ی این یکی رو وقتی میری پیش اون یکی دستت نکنی. حتما هم باید یه شغلی پیدا کنی که توی بر و بیابون و کوه و کمر باشه و موبایلت هم آنتن نده، راستی، داشتن دو تا موبایل هم از واجباته.

- بچه جای اینکه درس بخونه، کارای مهمتری هم داره، اونم اینه که مواظب باشه بین پدر و مادرش دعوایی نشه، تازه می تونه از معلم هم کمک بگیره که اگه باباش مریض بود و راش نمی دادن بیمارستان، زیر چادر معلمش قایم شه و بره داخل!

- اگه دو تا زن گرفتی و زنها بچه دار شدن، اول به بچه ها بگو، اونا بلدن چجوری به مادرشون حالی کنن، توی این فاصله هم سعی کن دوباره کاری کنی که هردوشون بچه دار شن که نتونن ازت طلاق بخوان!

- اگه ترشیدی مهم نیس، مهم اینه که کاری کنی از پدر و مادرت، یه نسل باقی بمونه، پس می تونی برادرت رو دوماد کنی، خدا رو چه دیدی، شاید شانس دره خونت رو زد و از بس خرج زنش کرد، بدهکار شد و یکی از طلبکاراش اومد تورو از ترشیدگی در آورد!

- هروقت دیدی کسی می خواد حالت رو بگیره، در هر شرایطی بودی، وانمود که مریض شدی، سکته کردی، قلبت درد می کنه، نمی تونی حرکت کنی، اون وقت ممکنه دل خیلیا به رحم بیاد، اگرم نیومد، اونایی که دلشون به رحم اومده ازت طرفداری می کنن!

- در همه حال و همه وقت از خونواده ات طرفداری و حمایت کن، حتی اگه کارشون اشتباه باشه!

-------------------------------

توضیح: دیروز وقتی نوشته رو ارسال کردم، دیدم اول متن یه لغت تایپ کردم : بیانگار، چون چشمام بسته بود و داشتم تایپ می کردم، اصلا نمی دونم منظورم از بکار بردن پیشوند "بی" چی بوده!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 17:55  توسط قرار وبلاگی  | 

چشمانم را بسته بیانگار، که کی برد را ندیده تایپ می کنم!

و من خسته ام ایا؟

خستگی کدام است؟ می خواهم شاد باشم، شادی یعنی چه؟ شادی الکی به چه درد می خورد؟ نوشتن سرگرمی من است، که چه" یادم می آد چن سال پیش یه جلسه داستان نویسی و داستان خونی رو چن دفعه رفتم، واسم یه داستانش جالب بود و هنوز به خاطرم مونده، بقیه اش زیاد به دلم نمی چسبید، چرا یکی دیگه اش هم یادم میاد که ایده اش جالب بود، اما مونده ام چرا این چیزا رو می نوشتن، اصلا چرا ما باید یاد بگیریم؟ ظاهرا این تایپ کردن یه لذت مسخره ای داره به من می ده که زیاد به فکر این نیستم که چی می نویسم و ترجیح می دم فقط تایپ کنم، اونم شاید بخاطر شخصیه که بغل دستم با یه فاصله کم ایستاده و دلم می خواد فکر کنه که تایپ من خیلی تنده! هاپچه! ( صدای عطسه!)

من چی دلم می خواد؟ دوس دارم چه کاری انجام بدم؟ ازم می پرسه چی کار می کنی؟! خصوصیه؟ با کسی داری چت می کنی؟

دارم خاطره می نویسم! می پرسه داری برای وبلاگت می نویسی ، می گم آره!

شایدم تمام این صفحه رو پاک کنم، اما نه، چون لذت غریبی بهم دست داد وقتی که از تایپم تعریف کرد که چی می نویسم! آدم به چه چیزای کوچیکی دلش خوش می شه!

بدش نمیاد یه وبلاگ راه بندازه، فکر هم می کنم با کارهایی که داره و چیزایی که می دونه و تجربیاتی که داره وبلاگ بدی نشه، اما من که نمی تونم آدرس اینجا رو بهش بدم؟!

برگشت سر جاش و من بعد از یه گریز از این افکار مسخره، به یه دنیای مسخره تر، دوباره به همون افکار مسخره قبلی بر می گردم! یه ستنی چه قد بهم مزه داد! عجب ماه رمضونی بشه امسال، از یه نظرای خاصی.

چرا دوس دارم همه اش مرموز بنویسم؟ فکر می کردم خیلی ساده ام و همه منو می تونن بفهمن، نمی دونم نظر خوانندگان اینجا چی باشه.

کار برای زندگی، زندگی برای کار؟ زندگی برای تفریح؟ تفریح برای کار؟

- اسم وبلاگتو نمی گی ما بریم توش ببینیم؟ می ترسی سه بشه؟!

آره خیلی هم می ترسم. اگه این چرت و پرتا رو بخونی راجع به من چه فکری می کنی خدا می دونه! شایدم بهم بخندی؟!

سناریو: وبلاگ منو خوندی، چه عکس العملی نشون می دی؟ :

- باهام دعوا می کنی، قهر می کنی، سرم داد می زنی، بهم می خندی، مسخره ام می کنی.

- دیگه به حسابم نمیاری

- به وبلاگ علاقه مند تر میشی، یه وبلاگ می زنی، اما اسم و آدرسشو بهم نمی دی!

- می خوای ازم بیشتر اینترنت یاد بگیری!

- کلا کامپیوتر رو می ذاری کنار!!!

- هرچی ازم می دونی میری می گذاری کف دست همه!

- آدرس وبلاگم رو توی شهر پخش می کنی!

- ازم اخاذی می کنی!

- از وبلاگم برای نوشتن الهام می گیری!

- به فکر می افتی یه فیلم در مورد زندگی من یا حتی معضل وبلاگ نویسی جوانان بسازی!

- رازهای زندگیت رو بهم میگی!

- یاس فلسفی می گیری!

- به عمق شخصیت من پی می بری و با بعضی از زوایاش که برات تاریکه بیشتر آشنا می شی!

( بابا من چه آدم خود بزرگ بینی بودم خودم خبر نداشتم! )

- سی دی آرشیو وبلاگم رو توی بازار سیاه آب می کنی!

- از نوشته های وبلاگهای مختلف یه فیلمنامه می نویسی و به خودت نقش قهرمان قصه رو می دی!

- سعی می کنی فرهنگ وبلاگخونی و وبلاگنویسی رو در جامعه بسط بدی!

- مثل الان، می ری دستشویی!

 

پ.ن. : بیا، حالا یه دفعه که خواستم خودم یه سناریو از خودم بنویسم، دیدین که فکرم یاری نکرد و انقدر کوتاه نوشتم؟

 

ظاهرا تا میام به یه چیزی فکر کنم، یه سری فکر می خوان مانع بشن؟!

شما راجع به من چی فکر می کنین ؟ خودم چطور ؟ فکر می کنین مثلا من می رم به بهشت؟ یا می رم جهنم؟ بهشت و جهنم چه شکلیه؟ من پسر خوبیم؟ خوش اخلاقم؟ بداخلاقم؟

آرشیو وبلاگم و وبلاگ قبلیم رو دیدم، چهار سال پیش توی چهار تا نوشته ام جمعا دویست تا نظر داشتم، الان رو نگاه!

بنظرم توی نوشته های این صفحه یه چیزی جا مونده، درست ببین، شاید خودمم!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 19:8  توسط قرار وبلاگی  | 

What should I do?

This is a question I ask myself many times a day. So many times I can't find a proper respond.

Why did I eat from these candies once more, after eating it once?! How do I unwillingly want something which I don't want to like in mind!?

Questions, questions, questions, with no answers, and I stop making questions!

About the scenarios: I want to make some just now, who knows, I think it doesn't help me, but maybe some one searches for words line movie scenario, movie script, filming, director, movie maker, camera, … and comes to this page!

Situation:

I am typing these lines at my pc,

Some possible scenarios might be:

 

- I have a tea at my desk, I drink it, I am happy searching internet, chatting with friends, reading news, watching movies via high speed internet, maybe watching a webcam or showing my webcam to someone,

 

- I am typing a top secret message which must immediately be sent to the board of directors of a high level organization, which might be spying, or in business, or it is a plan for budget of the country,

 

- It is typed just to be signed by my boss and go to archive!

 

- It is my diary!

 

- It is a letter to my wife! A love letter; or a letter to say goodbye, or a confection I am making, that I love another woman!

 

- It is a letter to the parents of a child, to ask for money instead of their child!

 

- Someone is standing next to me, and as soon as I type the letter and sign it, it will be valued as a document and I am going o be killed!

 

- It is an article going to be published next day in the news paper, or is going to be read on TV!

 

Well it seems that it was not a complete story, but let me tell you one scenario which came to my mind this morning, when I was at the taxi and I read the newspaper in the hands of one passenger sitting next to me:

 

I read that one dad killed his girl, because of relations with a man, or something like this, this article was typed just where the top stories are, next to the photo on the first page, I thought, well this place is just for the top news, so let's think that the dad is someone important in the country that the article has become so important to be there, and I came to the president, I thought that he has killed her daughter and is announcing that because he must be the representative of one nation and the act is not supported by one part of the nation, so he has no choice but to resign, and some groups pf people come to streets backing his act!

 

Well, I ask myself, why do I like to write scenarios? And I just come to this answer, I want people from other nations come to my WEBLOG and read it, but they are not able to give comments about them here!

 

Please if you read this text, just click the comment bottom and tell me if you like the scenarios or not!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 17:9  توسط قرار وبلاگی  | 

Hi,

I Somehow know how to start, but don't know how to go on.

I'm a 31 years old man (should I say boy? cause I am not married(.

I am Iranian, living in Tehran. I think I have nothing to say in my mother language - which is called Farsi, while I can think in English too much faster and easier, with more proper words and sentences.

While thinking in Farsi, I can't concentrate on the subject, and its components and details. For example I can't even give you a clear opinion of mine about let's say for example, Iranian nuclear policies, or what we should or should not do, at the same time,  I talk in English (let's say think or write in English) and I'm almost a theorist (Not a terrorist!).

I have a family which I am not so sure if I'm happy or lucky or fortunate to be with! My feelings have become so weak that I can't specifically say if I love or hate someone or if I like or hate to do something, being somewhere like a party, a funeral, or any other thing.

Many times something not so special and very ordinary happens to me, and there becomes a desire inside me to make a scenario or story out of it, I should think a little so that one of such conditions come to my mind, but perhaps this is happening to me everyday, which I don't really like.

I look to one person sitting before a pc, typing, I imagine the person, giving a typed letter to someone (he/she) loves (with the typed text printed on the paper), or I imagine someone reading a newspaper, having an article that person has written! So it seems that I make a scenario out of everything!

Has this ever happen to you? That you have no feeling toward anyone, you want to be alone and at the same time you need to be surrounded by others? You want to watch others so closely and having a role in their lives while not having any responsibility about that or not being harmed?

This is because I spend too much of my time, in front of TV. I don't know if this is love, but I am used to watch TV movies, even if I have seen them before- although this doesn't work about Iranian movies which are rarely enjoy to watch-.

 Hay words, come to me! Let me shout so loudly that I can be calm!

What is this feeling that I have about life? I think that I am at the middle of no where (?) moving my hands and legs, touching nothing, flouting in a dream, Surrounded by some visitors, who watch me from beyond the glasses of an aquarium.

What would happen if I had written these lines in "Persian"? It would have not been as much honest as I think it is now.

We Iranians try to hide ourselves so that the others can't discover our personality, behavior, believes, religion, … which I think has not the same importance in other cultures and languages.

I many times wonder, why people argue, fight, kill, do works limiting others freedom, struggle for something which I think does not worth, I many times think that this world is not so valued to me, and at the same time, suddenly something happens which makes me defend from my rights, which I am not so sure if they are rights!

Perhaps I have so much doubt about many things, which a person should handle, maybe I have, but I can't come up with it!

I don't want to harm any one, but if I am angry with some one, I wish not to see (him/her). My head is mixed up with conflicts! Criteria, aim, responsibility, authority, potential, and such concepts make me feel uncomfortable.

Let me ask you something, how many times a day you are being asked some questions and you answer: I don't know!? Or how many times a day. You ask something and you are being answered with that short respond?! I many times answer I don't know, and many times don't ask, because I know others will answer me: I don't know! I think I miss some attention, which don't want to admit that I'd like to attract!

I don't know what made me come to such situation, losing feelings, missing aims, having no ideal life in mind to want to go to, making so many mistakes in other's opinions, losing self confidence, the ability to make others happy, be happy, be active, using mind in three to four aspects at the same time,.

Do I want to be happy? Yes!    Do I wish to do something to become happy? No…!   Do I have any desire?  I don't know! So why should I write these lines? So that I can attract some attention?! Do I want a cup of tea? No, I don't want to get used to anything, even tea! Do I spend my time doing some sports? No! Because it is time consuming!

Hay! My eyes are tired of typing! For God sake why couldn't I learn how to type in English with closed eyes?!

What is life? Is it a circle? Shall we come again to this world? Do parallel worlds exist? Do I like to make a science fiction movie or it is just a temporary fantasy like the others?

So many times, I battle with myself, The way that I ask something and I oppose with me like this for example:

I want money. Do I want money? What for? Do I have any needs? Do I have so many friends to spend money for? Do I need to waist my time with things related to this world?! Is this the aim?!

And opposite of that, I tell myself: I have never enjoyed my life! I know no work which makes me satisfied, which makes me proud of being human, I do no sports, I have no GF, I go no where, I have no friends, I don`t know how to spend my time, I am tired of life!

What made me eat this piece of cake? Just being hungry? Did it make me fresh?! Why do people become happy celebrating their birthdays, why It is not the same about me?!

Hay I just made a scenario, or let's say some.

1- Someone reads the text I have typed and types a comment for it.

2- It is being used against me in a court, even in the judgment day!

3- Someone reads it and changes (his/her) mind about me, even makes me to go to psychologist!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 17:22  توسط قرار وبلاگی  | 

 

 

و من چگونه با این وبلاگ منظورم را برسانم ؟ وبلاگی که مخاطبینش دو یا سه نفرند . شاید هم خوانندگانش ، من زندگی دو سه سال پیشم را وبلاگی زیسته ام ! در کنار بلاگرها، خندیده ام ، گریه کرده ام، در مشکلاتشان شریک بوده ام، با صفحاتشان اخت شده بودم، اخت شدنی که با ننوشتن بعضیهاشان فراموش شده، وقت کم نمی گذارد همه آنها  که قبلا می خواندم را بخوانم، آنها هم مرا فراموش کرده اند، بعضیهاشان هم دچار یکنواختی شده اند، یا با مشکلات جدیدی دست و پنجه نرم می کنند و شرایط جدیدی دارند که برای من بیگانه است، می پنداشتم در دنیای مجازی همه برابرند، لیک گویا اینطور نبود، در دنیای مجازی دوستانی داشتم از برادر نزدیکتر! دوستانی از جنس مخالف که درددل بلاگی با انها بصورت نوشتن در اینجا، ناخوشایند نبود، دوستانی از جنس موافق(!) که دنیایشان با دنیایم بیگانه نبود، یا شاید اینطور احساس می کردم!؟

 

نمی تونم، نمی خوام، می خوام، می توانم، شب- روز، دوست - دشمن، غریبه- آشنا، کج- صاف، سرد-گرم، امروز- فردا، تعطیل- غیرتعطیل، نرمال- آنرمال، آف- آن،آغاز-پایان، خواب-بی خوابی، نظم- اغتشاش، سکوت-همهمه، هراس- آرامش، نگران- بیخیال، شادی-غم، سیاه- سفید، مدرن- سنتی، باحال- بیحال(!) ، جوان- پیر، زن-مرد، مجرد- متاهل، معتقد- لاقید، دختر- پسر، موافق- مخالف، دنیا- آخرت، خدا- بنده، توحید- شرک، نادان- دانا، آب-سراب، راست-دروغ، شاید-باید، فقیر-غنی، پیاده- سواره

 

 

شاید یه روز من روز خوبی باشه و فرداش روز بدی! شاید هم روزی که فکر می کنم روز خوبی بوده، روز بدی بوده و بالعکس؟!

ماده، انرژی، مکان، زمان، - موجود: آگاهی، مجاز-واقعیت-حقیقت ، فلسفه!؟

 

ادعونی استجب لکم (؟)

واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا (؟)

قولوا لا اله الا الله تفلحوا (؟)

لا یکلف الله نفسا الا وسعها (؟)

لیس للانسان الا ما سعی (؟)

الا بذکر الله تطمئن القلوب (؟)

به من نامه بده، منتظرم! کجایی؟ ای گمشده ی من ! دیده ای یا نادیده ؟ الان به چه مشغولی؟؟ می شناسمت آیا؟ درمان همه ی مشکلات منی یا فقط مرهمی ؟ چه کنم با این دنیا ؟ اهل کاری نبوده ام، از کار خاصی خوشم نمی آمده ، شاید از زندگی لذتی نبرده ام، در فکر اینکه اینها به چه کار من می آید، هرکسی در پی چیزی به شتاب روان ؟! من پی چه باشم؟! من یعنی چه ؟ ما که هستیم ؟ هرچه می کنم به در بسته می خورم، آیا کاری هست که بکنم و با اعتراضی مواجه نشوم!؟ شاید هرچه می کنم غلط باشد؟! شاید اعتماد به نفسم را از دست داده ام؟! آیا اصلا چنین صفتی را دارا بوده ام!؟

 

هر غلطی دلت می خواد بکن، زهرمار، حالم ازت به هم می خوره، صبحها نمی تونم دیدنتو تحمل کنم، با تو حرف زدن فایده ای نداره، همه اش کار خودتو می کنی، تا حالا یه میز خورده توی ملاجت؟! ، برو بیرون!،  خسته ام! حوصله اتو ندارم! تو فکر هم می کنی؟! ، مسخره تر از این هم می شه آخه!؟

 

این نیز بگذرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 19:4  توسط قرار وبلاگی  | 

 
300 the movie